#به_همین_سادگی_پارت_133
چشمغرهای بهش رفتم، حسابی حرصی شدم؛ از اون وقت این دری وریها رو داشت به امیرعلی میگفت؟!
با زحمت سلام بلندی تونستم بگم؛ چون حسابی گلوم میسوخت، بدترین چیزی که توی سرما خوردگی بود و همیشه من دچارش میشدم.
صدای نگرانش تو گوشم پیچید.
-سلام محیا، چی شده؟
دلم گرم شد از دل نگرانیش.
-هیچی نیست، سرما خوردم.
-نمیدونستم ببخشید. از صبح تعمیرگاه بودم سرم هم حسابی شلوغ، دیدم امروز به من زنگ نزدی گفتم شاید قهری که همهش تو زنگ میزنی.
لبخندی دوستداشتنی روی لبم نشست، خوشحال شدم از اینکه یادش مونده بود هر روز من زنگ میزنم و میشم احوالپرسش.
-مرسی زنگ زدی. حالم زیاد خوب نبود، نتونستم وگرنه قهر نبودم. میدونم روزها فرصت نداری.
-صدات حسابی گرفته است. دکتر نرفتی؟
romangram.com | @romangram_com