#به_همین_سادگی_پارت_140


اخم مصنوعی کرد و باز هم اعتراض.

-محیا خانوم!

لب چیدم و تخس گفتم:

-خب چیه ذوق کردم. اولین دفعه‌ایه که دلت برای من تنگ میشه بعد از این همه مدت.

نگاهش گم شد توی نگاهم.

-ببخش محیا. می‌دونم ولی خب من... یعنی...

نذاشتم حرفی رو که معلوم بود خوب نیست تکمیل کنه، آخه قصدم اصلا گله نبود که ناراحتش کنم برای همین با شوخی گفتم:

-من هم خیلی دلم برات تنگ شده بود. باز هم معرفت تو که اومدی دیدنم، من که هر وقت دلم تنگ شد فقط بهت زنگ زدم.

لبخند تلخی نشست روی صورتش.

-که اون هم همیشه من...

romangram.com | @romangram_com