#به_همین_سادگی_پارت_130
عطیه آروم و زیر لبی گفت:
-نه که الان خیلی بزرگی، بچهای دیگه.
میدونستم صداش رو نفیسه نشنیده، برای همین برای تلافی؛ با چشمهام براش خط و نشون کشیدم که لبخند دندوننمایی زد و من با ریز کردن چشمهام نگاهم رو گرفتم.
-پس فکر کنم خیلی زود بچهدار بشی با این حسهای مادرانهی خفتهای که داری.
حس کردم صورتم داغ شد، خوب بود امیرمحمد و عمو با هم صحبت میکردن و حواسشون به ما نبود؛ این حرفهای هر چند معمولی؛ اما حسی به اسم حیا رو تو وجودم زنده میکرد.
عمه هم حرف نفیسه رو روی هوا قاپید.
-انشاءالله بچهی شما دو تا رو هم من ببینم به همین زودی.
داشتم از خجالت محو میشدم و صورتم تا حد ممکن پایین افتاد، امیرعلی ظاهراً به صحبتهای عمو گوش میکرد؛ ولی چین ظریف پیشونیش نشون میداد متوجهی حرفهای ما هم هست و من بیشتر احساس شرم کردم.
خندهی ریز ریز عطیه هم رفته بود روی اعصابم، از بین دندونهام کوفتی نثارش کردم که میون خندهش گفت:
-مطمئنم امیرعلی الان حسابی آتیشیه، متنفره از این حرفهای و صحبتها که به جای باریک میکشه.
romangram.com | @romangram_com