#به_همین_سادگی_پارت_129


یه دفعه سکوت کامل شد و نگاه‌های متعجب روی من. با دیدن لبخند کش اومده‌ی امیرسام اول از همه عمو احمد خندید که عطیه گفت:

-چته تو با این قربون صدقه رفتنت؟ همه رو سکته دادی.

به امیرسام اشاره کرد که فکر می کرد، حالا اون مرکز توجه قرار گرفته و با ذوق دست می‌زد.

-این رو ببین چه خوشش هم اومده.

لب پایینم رو به دندون گرفتم و همه به حرف عطیه و این بچگی کردن من خندیدن و نفیسه امیرسام رو که بغلش بود بلند کرد و گرفت سمت من.

-بیا زن‌عموش. به جای قربون صدقه رفتن یکم نگهش دار ببینم نیم ساعت دیگه هم باز قربونش میری یا فرار می‌کنی.

دوباره صدای خنده، مهمون هال کوچیک شد و من حس خوبی پیدا کردم از لحن صمیمی نفیسه که موقع طرف‌داری امیرعلی از من، یه لنگ ابروش بالا رفته بود. با کمال‌میل امیرسام رو گرفتم و وقتی قشنگ بـ ـوسه بارونش کردم بین خودم و عطیه نشوندمش و اون دوباره شروع کرد با ذوق دست زدن، محکم بوسیدمش و دلم ضعف رفت برای این سادگی کودکانه‌ش.

-گمونم خیلی بچه‌ها رو دوست داری نه؟

نگاهم رو از امیرسام که حالا با عطیه بازی می‌کرد گرفتم و به نفیسه نگاه کردم، چه خوب که بعد از اون بحث مسخره حالا راجع‌به چیزهای معمولی حرف می‌زدیم؛ بدون دلخوری.

-آره، وقتی نزدیکشونم حس خوبی دارم. دلم می‌خواد من هم باهاشون بچه بشم و بچگی کنم، بی‌دغدغه.

romangram.com | @romangram_com