#به_همین_سادگی_پارت_128
بنا رو گذاشتم به لجبازی.
-خواهش میکنم، فقط یه بار. اگه دیدم طاقت ندارم خودم میام بیرون.
-دوست ندارم باز هم برات کابوس شب درست کنم، نمیشه، میدونم ترسویی.
اخم مصنوعی کردم و دلخور گفتم:
-امیرعلی!
تک خندهش رو با چایش پایین داد.
-جونم؟ خب حقیقته دیگه.
گرم شدم از جونم گفتنش و اخمهام باز شد. آره خب حقیقت بود، حقیقتی که امیرعلی میدونست و من باید ذوقزده میشدم نه دلخور.
فنجون چایش رو توی نعلبکی گلسرخی گذاشت و نگاه من کشیده شد روی توپ کوچیکی که امیرسام داشت باهاش بازی میکرد، حالا اون توپ اومده بود سمت من و نگاه امیرسام هم با توپ روی من کشیده شده بود. چشمکی بهش زدم و توپ رو آروم پرت کردم سمتش که ذوق کرد و وقتی خندید دو تا دندون سفید خوشگل پایینش دیده شد و من بیحواس با ذوق برای این کودکانههاش، بلند گفتم:
-الهی قربونت برم نفس، با اون دندونهای برنج دونهت.
romangram.com | @romangram_com