#به_همین_سادگی_پارت_127


-چرا، اتفاقاً جدیِ جدی هستم.

-محیا حرفش هم نزن، هنوز روز تشییع جنازه‌ی اون مامان‌بزرگت رو یادم نرفته.

از یاد مامان‌بزرگ مادریم قلبم فشرده شد. سوم راهنمایی بودم که فوت شد و روز تشییع جنازه، موقع وداع با دیدن بدن کفن پوشش از حال رفتم و تا یه ماه از وحشت کنار مامانی می‌خوابیدم که خودش سخت عزادار بود. مامان با فوت مامان‌بزرگ رسماً تنها شد، بابابزرگ رو قبل از دنیا اومدن من از دست داده بود. مثل من تک دختر بود و با فوت مامان‌بزرگ، دو دایی بزرگم رو هم دیگه خیلی کم می‌دیدیم و دیدارهامون رسید به عید تا عید. گاهی چه‌قدر دلم تنگ می‌شد برای مامان‌بزرگم با اون گیس‌های سفیدش که همیشه بافته بود.

-ولی دوست دارم بیام.

سری به نشونه‌ی منفی تکون داد.

-اصلا نمیشه.

وا رفتم، فکر می‌کردم استقبال می‌کنه.

-چرا نه؟ پس خودت چرا رفتی؟

با مهربونی بهم خیره شد و من توی این جمع دستم به هیچ جا بند نبود که بتونم فداش بشم.

-من فرق می‌کنم. محیا من یه مردم، باید بتونم به ترس‌هام غلبه کنم.

romangram.com | @romangram_com