#به_همین_سادگی_پارت_126


امیرمحمد به لحن جسور عطیه خندید و من چقدر دلم خواست واسه‌ش شکلک درآرم. دیگه به ادامه‌ی صحبت امیرمحمد و عطیه توجه نکردم و رو به امیرعلی که کنار من نشسته بود و رفته بود توی فکر و چشم دوخته بود به گل‌های قالی دست‌باف قدیمی لاکی‌رنگ، گفتم:

-فردا هم میری؟

با پرسش سربلند کرد که گفتم:

-کمک عمو اکبرت؟

لبخند محوی زد، من پیگیر همه‌ی کارهاش میشم.

-معمولا هر جمعه میرم.

-میشه یه روز من هم باهات بیام؟

چشم‌هاش، از روی تعجب کمی بازتر شد.

-جدی که نمیگی؟

لب‌هام رو با زبونم تر کردم، کنار امیرعلی که هستم دلم تجربه‌ی همه چیز رو می‌خواست.

romangram.com | @romangram_com