#به_همین_سادگی_پارت_125
عطیه لبش رو به طرز مسخرهای گزید.
-بلانسبت داداش، من محیا رو گفتم.
امیرعلی خندهش گرفته بود ولی سعی میکرد جدی باشه.
-محیا هم خانوممه، دوباره نبینم بهش بگی دیوونه.
نگاه عمه و عمو احمد هم که با هم ریزریز حرف میزدن با این حرفها چرخید روی ما، البته با یه لبخند خاص و مهربون و من بیشتر از قبل ذوق کرده بودم البته با خجالت زیاد. نگاه پرتشکرم رو به امیرعلی دوختم، عطیه براق شد چیزی بگه که امیرمحمد با خنده پایان داد به این دعوایی که شوخی بود.
-کار خوبی کردی محیا خانوم. آدم باید طبق خواسته خودش انتخاب کنه، اگه رشتهت رو دوست نداشته باشی علاقهت هم به درس خوندن از بین میره.
سرم رو به نشونه تایید حرفش تکون دادم.
اینبار مخاطب امیرمحمد عطیه شد.
-خب عطیه خانوم، انشاءالله امسال که دیگه سخت میخونی که یه رشته خوب قبول بشی؟
-دارم میخونم دیگه، حالا شما دعا کنین اون رشته خوبه رو قبول بشم.
romangram.com | @romangram_com