#به_همین_سادگی_پارت_123
همین جمله کافی بود تا اشکهام بند بیاد، یه خواهش ساده؛ شاید برای پوشوندن این جمله که اشکهام آزارش میده. دستهام رو محکمتر کردم و حلقه دستم رو تنگتر، لب زدم:
-دوستت دارم.
نفس عمیقی کشید، با فشار آرومی که به بازوهام آورد من رو از خودش جدا کرد و با انگشتش رد اشکهام رو از روی گونههام پاک.
-راستی ممنون به خاطر لباسم، حسابی تمیز شده بود.
نگاهم رو دوختم به چشمهاش. نمیدونم چرا حس کردم چشمهاش بهم میگه دوستم داره؛ ولی به زبون نیاورد و مسیر صحبتمون رو تغییر داد.
-وظیفهم بود، احتیاجی به این همه تشکر نیست.
***
-شروع کلاسها خوبه محیا جون؟
صحبتم رو با عطیه تموم کردم و سر چرخوندم تا جواب نفیسه رو بدم.
-ممنون خوبه. هنوز که اولشه، ولی خب درسها یه خورده، یعنی بیشتر از یه خورده سخته. کلاسهامون هم ترم اولی حسابی فشردهست.
romangram.com | @romangram_com