#به_همین_سادگی_پارت_122


به خاطر سکوتش چرخیدم که نزدیک اومد و فاصله‌مون شد به زور چهار انگشت. بازوهام رو گرفت توی دست‌هاش.

-قهری؟

لپ‌هام رو باد کردم و با صدا خالی.

-نه، دلخورم.

انگشت شصت و اشاره‌م رو روی هم گذاشتم و نصف بند انگشتم رو نشونش دادم.

-این قده هم قهرم.

لب‌هاش به یه لبخند محو باز شد، همین هم غنیمت بود. باز هم طاقت نیاوردم و دست‌هام حلقه شد دور کمرش، فکر کنم باز شوکه شد که دست‌هایی رو که باهاش بازوهام رو گرفته بود توی هوا موند؛ نمی‌دونم چرا عاشقانه‌های من این‌قدر براش سخت بود و شوکه کننده؟! من که آروم شده بودم از نفس کشیدن عطرش به این نزدیکی و شنیدن صدای ضربان قلبش که روی دور تند رفته بود. آروم گفتم:

-امیرعلی نمیشه دوستم داشته باشی؟ تو رو جون من به خاطر حرف‌های مسخره این‌قدر به هم نریز، من مطمئنم تنها کسی که می‌تونم با اطمینان بهش تکیه کنم تویی. این‌قدر از من دور نشو، این‌قدر وقتی نزدیکت نیستم فکرهای بیخودی نکن. خواهش می‌کنم مثل من باش که هر ثانیه‌م هم با فکر تو می‌گذره.

نفهمیدم کی بغض کردم و کی اشک‌هام روی گونه‌م ریخت و دفن می‌شد توی تار و پود لباس امیر علی. دست‌هاش حلقه شد دور بازوهام و چونه‌ش نشست روی شونه‌م و آروم گفت:

-گریه نکن، خواهش می‌کنم.

romangram.com | @romangram_com