#به_همین_سادگی_پارت_121
همونطور که میرفتم سمت طنابی که عمه از این سر تا اون سر حیاط وصل کرده بود، برای خشک کردن لباسها؛ گفتم:
-گمونم راجع به این موضوع صحبت کرده بودیم، اونشب خونه بابابزرگ قصه نمیگفتم برات امیرعلی.
اومد نزدیک و من بیتوجه به نگاه سنگینش گیرههای قرمز رنگ رو روی لباس زدم.
زیر لب گفت:
-متاسفم، بد حرف زدم.
نگاهم رو دوختم تو نگاه پشیمونش.
-طعنههای بقیه اذیتم نمیکنه، هر چند تا حالا هم طعنهای در کار نبوده و هر کی رو که از دوست و آشنا دیدم ازت تعریف کرده؛ اهمیت هم نمیدم به حرفهایی که زیاد مهم نیستن؛ ولی اذیتم میکنه این رفتارت که یه دفعه غریبه میشی و غریبه میشم برات.
نگاهش هنوز توی چشمهام بود و دنبال جملهای میگشت برای گفتن که با قدمهای آرومی رفتم توی اتاقش و روسریم رو جلو آینه انداختم روی سرم و مدل عربی بستم، بعد از چند لحظه اومد و در اتاق رو پشت سرش بست. حاشیهی روسریم رو مرتب کردم، سعی میکردم نگاهش نکنم.
-چرا اینجا اومدی؟ میرفتی توی هال من هم میاومدم.
عجب تعارف مسخرهای. لمس حضورش وسط دلخوری هم یه نعمت بود برام.
romangram.com | @romangram_com