#به_همین_سادگی_پارت_120


-میگم بده به من.

دیگه خیلی تلخ شده بود و تند، دستش هم می‌لرزید از زور عصبانیت.

نگاهی به چشم‌هاش انداختم، من گناهی نداشتم. با لجبازی و حرص گفتم :

-نمیدم.

دستش مشت شد روی دستم و باز من گفتم:

-خودت خوب می‌دونی آقا امیرمحمد فقط می‌خواست شوخی کنه.

نفس عمیقی کشید و من با دستم آب ریختم روی سر شیر آب که کفی شده بود و بعد آب رو بستم.

پوفی کشید، کلافه و خسته.

-خسته شدم. حتی از خودم که فکر می‌کنم همه چیز کنایه است، قبلا برام مهم نبود؛ ولی حالا دوست ندارم تو اذیت بشی و خجالت بکشی از کنار من بودن.

آب لباس رو محکم چلوندم و بعد توی هوا تکوندم تا آب اضافیش کامل بره و خیلی چروک نشه.

romangram.com | @romangram_com