#به_همین_سادگی_پارت_119
-علیک سلام دختردایی. بابا بده خودش این لباسهاش رو بشوره، این وضع هر روزشه ها.
مشت شدن دست امیرعلی رو دیدم، لحن شوخ امیرمحمد میگفت قصد کنایه زدن نداشته؛ ولی امیرعلی حسابی نیش خورده بود البته این رسمی پوشیدن امیرمحمد یه جور کنایه بود؛ چه اصراریه خونه بابا اومدن این قدر رسمی و شیک؟!
لبخندی زدم، تغییر حالت امیرعلی به چشم نیاد.
-خودم خواستم. مگه لباسش رو میداد، اگه هر روزم باشه روی چشمهام؛ وظیفمه.
حالت امیرعلی تغییر نکرد و امیرمحمد لبخند معنیداری زد، ادامه این صحبت رو دوست نداشتم.
-نفیسه جون و امیرسام کجان؟
-زودتر رفتن تو خونه. امیرسام بیتابی میکرد، شیر میخواست.
سرم رو به نشونهی فهمیدن تکون دادم و با گفتن ببخشیدی رفتم سمت شیر آبی که درست وسط حیاط بود، با یه حوضچه سنگی آبی فیروزهای. با رفتن امیرمحمد و بسته شدن در چوبی هال، امیرعلی تکیه از دیوار گرفت و اومد نزدیک من.
-بده من، خودم آب میکشم برو تو خونه.
لحنش تلخ بود و صورتش پراخم، توجهی نکردم و لباس رو به دو طرف؛ زیر شیر آب پیچوندم. دستش جلو اومد و نشست روی دستهام.
romangram.com | @romangram_com