#به_همین_سادگی_پارت_118


-میرم توی روشویی دستشویی آب داغ بگیرم لک چربش بره، بعد بیرون آب می‌کشم.

خواست مخالفت کنه که مهلتش ندادم و با قدم‌های سریع بیرون اومدم. کی می‌خواست این تعارف‌ها رو تموم کنه؟ دلم صمیمیت می‌خواست، جوری که خودش بگه میشه این رو برام بشوری.

یقه‌ی لباس رو به بینیم نزدیک کردم، پر از عطر امیرعلی بود. دیده بودم همیشه به گردنش عطر می‌زنه، خوب عطرش رو نفس کشیدم و بعد شروع کردم به شستن.

وقتی مطمئن شدم اثری از لکه نیست، دست‌های پرکفم رو آب کشیدم و لباس رو برداشتم تا توی حیاط راحت بتونم آب کشیش کنم. بیرون که اومدم چادر رنگی افتاد روی سرم و من با تعجب امیرعلی رو دیدم که صورتش پر از لبخند عمیق بود با چاشنی تشکر و لب زد:

-امیرمحمد این‌ها اومدن .

با یه دست لباس رو نگه داشتم و با دست دیگه چادر رو درست گرفتم.

-از دختردایی ما کار می‌کشی امیرعلی؟

نگاهی به امیر‌محمد انداختم که با کت و شلوار مشکی بود و دست‌هاش توی جیب شلوارش.

-سلام. خوبین؟

کمی به نشونه‌ی حرمت سر خم کرد.

romangram.com | @romangram_com