#به_همین_سادگی_پارت_116


یه لبخند گرم‌تر بهم هدیه کرد، انگار با همین جمله‌ی آخر که کمی ناز چاشنیش کرده بودم تونسته بودم خستگی رو از تنش بیرون کنم.

نزدیکم اومد و دستش رو زیر شیر آب خیس کرد و کشید روی لباس کرمی رنگش و من هم با بستن شیر آب، نگاهی به لباسش انداختم که یه لک روغنی بزرگ روش افتاده بود. بدون این‌که من سوالی بپرسم و امیرعلی سر بلند کنه گفت:

-لباس عوض کرده بودم تعطیل کنیم، یه آقایی اومد روغن ماشینش رو عوض کنه لباسم کثیف شد.

آروم گفتم تا حیای توی جمع بودنم حفظ بشه.

-فدای سرت، این‌جوری که پاک نمیشه. برو لباست رو در بیار، بده برات بشورم لکش نمونه.

وقتی دید واقعا لکه با یه مشت و دو مشت آب نمیره سرش رو بلند کرد.

-نه ممنون خودم میشورم.

لبخند مهربونی به صورتش پاشیدم، مگه کوتاه بیاد.

-قول میدم تمیز بشورم، برو عوضش کن.

به لحن خودمونیم لبخندی زد و رفت سمت اتاقش و من هم بعد از این‌که مطمئن شدم دیگه کاری نیست، دنبالش رفتم. چند تقه به در اتاق امیرعلی زدم و با یاد حرف قبلی عطیه، چهار تا حرف خوشگل تو دلم نصیبش کردم.

romangram.com | @romangram_com