#به_همین_سادگی_پارت_115


-کاری نمی‌کنم که، وظیفه‌مه عموجون.

عطیه که حرص می‌خورد گفت:

-راست میگه وظیفه‌شه. مهمون که نیست، وقتی بهش میگین دخترم.

عمو احمد با اخم ظریفی نگاهش کرد که عمه سوال قلب دلتنگ من رو پرسید.

-پس امیرعلی کجاست؟

-سلام.

قبل از جواب دادن عمو، امیرعلی وارد آشپزخونه شد؛ بعد از سلام کردن عمه. نگاهش کمی بیشتر روی من موند و لبخند زد:

-خوبی؟

چه احوال‌پرسی قشنگی بود برام همین کلمه خوبی که با یه لبخند بود برای پوشوندن خستگیش و تزریق مهربونی به من. همون‌طور که آخرین لیوان رو آب می‌کشیدم گفتم:

-ممنون، خسته نباشید.

romangram.com | @romangram_com