#به_همین_سادگی_پارت_114


عمه گره روسریش رو مرتب کرد و نگاه از ما دزدید.

-نگو مادر، بچه‌م دیر به دیر میاد، نمی‌خوام کم و کسر باشه. می‌دونم خورشت کرفس دوست داره، برای همین کنار مرغ براش درست کردم.

لحن مادرانه عمه دلم رو لرزوند. تازه فهمیدم عمه با این کار می‌خواست حرف و غم ناگفته‌ی توی نگاهش رو از ما بپوشونه و غرور مادر بودنش رو حفظ کنه. عطیه که تازه کنار من روی زمین نشسته بود، با پوف بلندی پوست خیار سبز دستش رو پرت کرد توی سینی و اخم‌هاش سفت رفت توی هم. با آرنجم زدم توی پهلوش تا باز کنه اون اخم‌هایی رو که عمه رو دمغ‌تر می‌کرد، با اخم به من نگاه کرد که لب زدم.

-اون‌جوری قیافه نگیر.

بعد هم به عمه که به ظاهر خودش رو سرگرم کرده بود و به غذاش سرکشی می‌کرد اشاره کردم، اخم‌هاش باز شد؛ اما با حرص شروع کرد به چاقو زدن روی پوست‌های خیار. سینی رو از زیر دستش کشیدم و بلند شدم و ظرف‌هایی رو که کثیف کرده بودم ور گذاشتم توی ظرفشویی و مشغول شستن شدم.

-به به سلام به خانوم‌های خونه. خسته نباشید.

همه به عمو احمد سلام کردیم و عطیه بلند شد و میوه‌ها رو از عمو گرفت، مثلا می‌خواست خودش رو لوس کنه و این از قیافه‌ش که برام چشم و ابرو می‌اومد معلوم بود.

اما عمو احمد نزدیک اومد و روی موهای من رو بوسید.

-تو چرا دخترم؟ مگه عطیه چی‌کار می‌کنه؟

غرق لذت شدم از این بـ ـوسه پدرانه و این بار من خودم رو لوس کردم، حق عطیه بود.

romangram.com | @romangram_com