#به_همین_سادگی_پارت_112
من هم خندیدم و به جای مامان ادامه دادم:
-دختر که نباید صداش رو بلند کنه.
مامانم سری تکون داد از روی تاسف. این قصهی هر روزهی ما بود و بعدش هم سیل نصیحتهایی که با خنده و توبیخ همراه بود و من عاشقشون، البته امروز یه اخطاریه هم داشتم بابت شیطنتی که توی صحبتم با عمه خرج کرده بودم.
***
پوست دور گوجهفرنگی رو مارپیچ میگرفتم تا بتونم برای تزیین سالاد شکل گلش کنم. کف آشپزخونه روی روفرشی که عمه برام پهن کرده بود، نشسته بودم و چون تنها کمکی که از من برمیاومد درست کردن سالاد بود، من هم دوست داشتم به نحو احسن انجامش بدم.
-باز حس کدبانو بودن تو رو گرفت؟
نگاهی به عطیه که با کتاب قطور دستش وارد آشپزخونه شده بود کردم و عمه به جای من جواب داد.
-دخترم یه پا کدبانو هست.
برای عطیه چشم و ابرو اومدم که چشمغرهای به من رفت و خم شد و به کلمهایی که سسی بود ناخنک زد، آروم پشت دستش زدم.
-یه ساعته دارم روش رو صاف و تزئین میکنم.
romangram.com | @romangram_com