#به_همین_سادگی_پارت_111
عمه صداش از تعارف صمیمی من ته مایه خوشی گرفت و با لذت گفت:
-ممنون عمه خوشحال میشم زودتر بیای؛ ولی نه برای کمک بیا ببینمت.
-چشم.
-قربونت عزیزم، کاری نداری؟
-سلام برسونین، خداحافظ.
با خداحافظی عمه گوشی رو سرجاش گذاشتم، از جا بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه برای صحبتهای مادر و دختری که آخرش ختم میشد به نصیحتهای مامان.
چون از همین اول داد زدم:
-مامان... مامان...
جواب مامان هم یک چیز بود اون هم اخم آلود.
-چه خبرته؟ مگه تو کوهی دختر؟ زشته.
romangram.com | @romangram_com