#به_همین_سادگی_پارت_110
احساس کردم توی صدای عمه یه شادی در کنار غمه، از این دیر اومدنها.
تعارف زدم با اون دلِ تنگم.
-مزاحم نمیشم.
-خودت رو لوس نکن ببینم. تو از کی تعارفی شدی؟
لبخندی روی صدام اثر گذاشت و تعارف من از همون اول هم آبکی بود.
-چشم عمه جون، میام. من و تعارف؟ من رو که میشناسین، فقط خواستم یکم مثل این عروسها ناز کنم که نگین عروسمون هوله.
مامان چشمغرهی ظریفی به من رفت تا خانوم بودن رو به من یادآوری کنه و عمه اون طرف خط از ته دل قهقه زد.
-امان از دست تو. به امیرعلی میگم بیاد دنبالت.
دلم پر میزد برای امیرعلی و دیدنش، لحظه شماری معکوس بود همیشه برای دیدنش و کاش هر روز میشد این دیدارهایی که الان خیلی دیر از نظر دلم اتفاق میافتاد؛ شاید اگه خودم برم زودتر میشد ببینمش.
-نه خودم میام، میخوام عصری بیام کمکتون. اون عطیه که فعلا خودشه و کتابهاش.
romangram.com | @romangram_com