#به_همین_سادگی_پارت_109
-آره اینجاست همدم خانوم. نه امروز کلاس نداشته،گوشی خدمتتون. از من خداحافظ، سلام برسونین.
تازه آروم گرفته بودم و مثل بچگیهام داشتم لوس میشدم که مامان گوشی رو گرفت سمتم و بلند شد، من هم روی صندلی چوبی میز تلفن جانشینش شدم.
-سلام عمه جون.
-سلام عزیزم، کم پیدا شدی؟
-شرمنده عمه، کلاسهام این ترم اولی یکم فشردهست. من شرمندهم.
-دشمنت شرمنده گلم، میدونم. این عطیه هم که خودش رو روزها حبس میکنه تو اتاق به بهونه درس خوندن، من که باور نمیکنم خونده باشه.
خندیدم و شروع کردم روی دفترچه تلفن تبلیغاتی بانک بابا خطوط فرضی کشیدن و وای اگه مامان میفهمید برای بار هزارم تذکر میداد که«این دفتر نقاشی نیست که هر کی با تلفن حرف میزنه یه اثر هنری از خودش روش جا میذاره.» خندهم بیشتر رنگ گرفت.
-چرا عمه میخونه. من مطمئنم، حسابی درسخون شده.
عمه مهربونتر از صمیمیتی که من به خرج دادم گفت:
-شام بیا پیش ما، امشب امیرمحمد هم میاد.
romangram.com | @romangram_com