#به_همین_سادگی_پارت_108


قلبم جوشید برای این امیرعلی که کنار خودم تازه داشتم اون روی دیگه‌ش رو هم تجربه می‌کردم. محض اذیت کردن، اخم مصنوعی کردم که خنده‌ش رو کامل خورد و لحنش جدی جدی شد.

-ناراحت شدی؟

دستش رفت سمت جعبه دستمال کاغذی که من سریع و سرخوش از این‌که نگاهش روی من نیست تا بتونه ذوبم کنه گفتم:

-خیلی دوستت دارم.

ساده گفتم؛ اما از ته قلب.

دستمال کاغذی توی دستش خشک شد، نگاهش روی صورتم نچرخید و عجیب بود قلبم بی‌قراری نمی‌کرد؛ انگار دیگه حسابی کنار اومده بود با احساس‌هایی که موقع نزدیکی به امیرعلی فوران می‌کرد. با یه نفس بلند به خودش اومد و بین موهاش دست کشید و دستمال کاغذی توی دستش رو روی بینیم کشید.

-برو هوا سرده.

صداش کمی می‌لرزید. نمی‌دونم چرا حس کردم این جمله رو امر نکرده برای رفتن و مردد بود برای دور شدنم، من هم با کمی مکث دستمال رو گرفتم و عقب کشیدم. با لبخند مهربونی که به صورتش پاشیدم دستم رو به نشونه خداحافظی تکون دادم و زنگ در خونه رو فشار. در که با صدای تیکی باز شد، امیر علی دستش رو برام بلند کرد و دور شد؛ من هم با انرژی که از حضورش گرفته بودم وارد خونه شدم. درسته که امیرعلی هنوز با قلبم کامل راه نیومده بود؛ ولی شده بود یه دوست، یه دوست کنار واژه شوهر بودنش؛ برای همین هم خستگی اولین کلاسم که بیشتر حول و حوش معارفه گشته بود دود شد و به هوا رفت.

***

احوال پرسی‌های عمه با مامان هنوز ادامه داشت و من هم طبق عادت بچگی‌هام پایین پای مامان، کنار میز تلفن نشسته بودم و سرم روی زانوی مامان بود و مامان مشغول نوازش موهام. یه نوازش بی‌مقدمه و بی‌حواس اما پر از مهر مادری که یادت بندازه صدساله هم که بشی هنوز هم واسه مامانت بچه‌ای و خودت هم محتاج این نوازش‌های گاه و بی‌گاه.

romangram.com | @romangram_com