#به_همین_سادگی_پارت_107
یه ابروش خیلی بامزه بالا رفت، دیگه داشت قلبم برای بوسیدن گونهش بیپروا میشد. سریع از ماشین بیرون پریدم و خم شدم توی ماشین.
-به همه سلام برسون. از عمو احمد هم از طرف من تشکر کن.
کشیده و مهربون گفت:
-چشم بزرگیتون رو میرسونم.
خداحافظ آرومی گفتم؛ اما قبل از دور شدنم، مهربون با یه ته مایه خنده گفت:
-محیا؟
اینبار بیشتر خم شدم توی ماشین و من میمردم قطعاً از این تلفظ اسمم از زبونش.
-جونم؟
انگار هنوز عادت نکرده بود به من و این بیپروایی قلبم که هر دولنگهی ابروهاش بالا پرید، یه جونم گفتن بود دیگه. من به تلافی، بدتر نگاه منتظرم رو با یه لبخند پرمهر انداختم توی صورتش. بیهوا انگشتش رو محکم کشید روی بینیم و این بار من تعجب کردم و امیرعلی با فشردن لبهاش روی هم سعی میکرد خندهش بلند نشه، تا من دوباره دلم ضعف بره براش.
-حالا یک یک شدیم. برو تو خونه سرده.
romangram.com | @romangram_com