#به_همین_سادگی_پارت_106


-دختر خوب خب مگه اجبار داری؟ دستت سیاه میشه.

شونه‌هام رو بالا انداختم و دستش رو رها کردم.

-من فرق می‌کنم امیرعلی. عیب نداره سیاه بشه؛ ولی دستم رو رد نکن غصه‌م می‌گیره.

باز هم نگاهش از اون نگاه‌هایی شد که دل آدم رو می‌برد. دستم رفت سمت دستگیره و در رو باز کردم؛ ولی امشب باز گل انداخته بود شیطنتم و سریع چرخیدم و انگشت سیاهم رو روی دو گونه امیرعلی کشیدم که چشم‌هاش گرد شد و متعجب از کار من.

با لحن بچگانه‌ای گفتم:

-این هم تنبیه‌ت آقا. حالا مجبوری صورتت رو هم بشوری.

لبخند دندون‌نمایی زدم که به خودش اومد و تک خنده‌ای کرد که توش هنوز رگه‌هایی از تعجب داشت. صورتش رو تو آینه کوچیک بالای سرش چک کرد.

-عجب تنبیهی! ببین با صورتم چی‌کار کردی!

مثل بچه‌های تخس گفتم:

-خوب کردم.

romangram.com | @romangram_com