#به_همین_سادگی_پارت_105
-نه ممنون، سلام برسون.
دستم رو جلو بردم تا باهاش دست بدم، امشب میخواستم شادی لمس حضورش رو کامل کنم؛ اما باز هم فقط به دستم نگاه کرد.
اعتراض آمیز گفتم:
-امیرعلی!
-ببین محیا... چیزه...
چشمهام رو ریز کردم.
-چیه؟
اوفی گفت و دستهاش رو نشونم داد.
-عجله داشتم. فکر کردم دیرشده ممکنه بری، برای همین دستهام...
نذاشتم ادامه بده و یه دستش رو گرفتم و همراه دست خودم تو هوا تکون دادم که به حرکتم و صورتم که به طرز بامزهای کش اومده بود خندید. مگه سیاهی دستهاش مهم بود؟ اتفاقا برام یه یادگاری بود از لمس دستهاش.
romangram.com | @romangram_com