#به_همین_سادگی_پارت_104


انگار چیزی یادم افتاده باشه بی‌هوا چرخیدم و ذوق زده دست‌هام رو بهم کوبیدم و وسط حرفم گفتم.

-راستی امیرعلی ممنون که اومدی.

چشم‌هاش گرد شد و من به قیافه ترسیده و متعجبش از ته دل قهقه زدم. حق داشت، نه به لحن غم زده‌م و نه به این لحن پرانرژی و بی‌مقدمه‌م.

هنوز نگاهش روی من بود با یه اخم کوچولو به خاطر خنده‌م که لب چیدم.

-خب چیه؟

نیم خنده‌ای روی صورتش نشست و سر تکون داد؛ ولی سکوت کرد. بقیه‌ی مسیر هم توی سکوت گذشت؛ اما من عجیب همین سکوت رو کنار امیرعلی دوست داشتم، گاهی همین سکوت‌ها طعم عشق می‌داد و درس رسم عاشقی کردن.

با توقف ماشین نگاهم رو از شیشه‌ی مربعی کنارم گرفتم، شیشه‌ای که شده بود آینه‌ی رویاهام و من از اون‌وقت سایه امیرعلی رو توش با یه لبخند ناب دید می‌زدم.

کمی روی صندلی چرخیدم و متمایل شدم به سمتش.

-ممنون، نمیای خونه؟

اون هم مثل من چرخید رو به من، یه دستش تا شد و آرنجش رو روی فرمون گذاشت.

romangram.com | @romangram_com