#بازتاب_پارت_89
هیچ زنی عاشقت نمی شد؛
بیزار هم.
روزبه ماشین رو جلوی یه ساختمون چهارطبقه نگهداشت.
_ نگاه کن ببین خوبه؟ حالا می ریم داخلشم ببینی.
منو آورده بود تا خونه ای رو که پسندیده ببینم. راستش یه جورایی این تصمیمش بی مقدمه به نظر می رسید. انگار یه جور شتابزدگی تو رفتارش دیده می شد. نمی دونم من بدبین شده بودم یا واقعا هدفش از اینکارها قانع کردن من بود.
خودش که می گفت تا آخر همین هفته مشکلش حل می شه و بعد بلافاصله میخواد که ازدواج کنیم اما یه چیزی این وسط درست نبود و نگاه گریزونش رو تردید من مهر تایید می زد.
_ پیاده نمی شی؟
نگاه کوتاهی به ساختمون انداختم و با دودلی پرسیدم.
_ مگه کلید داری؟!
_ صاحبخونه از دوستامه،خودش وقت نداشت بیاد واسه همین کلیدرو بهم داد.
از ماشین پیاده شدم و روزبه راهنماییم کرد. واحد مورد نظر طبقه ی اول بود که حدود هشتاد متری زیر بنا داشت. یه نشیمن ال مانندو آشپزخونه ی جادار با دوتا اتاق خواب که از همین الآن می دونستم باید چقدر کوچیک باشن. اما هیچ کدوم اینا توی ذوقم نزد،فقط دلم می خواست این مرد رو که همه ی تلاشش این روزا برای جلب رضایت من بود، بهتر بشناسم.
انگار تو این مدتی که برای شکل گیری علاقه و جدی شدن رابطه مون با هم در ارتباط بودیم سعی نکرده بودم شناخت درستی ازش بدست بیارم. همه ی تلاش من صرف فرار کردن از شرایطی شده بود که نمی تونستم قبولش کنم؛یعنی همون تنهایی و رفتن ناگهانی بابابزرگ و حالا می دیدم نتیجه ی این فرار شده بود ابراز علاقه به شخصی که چیز زیادی ازش نمی دونستم.
_ یکم کوچیکه اما موقتیه. خونواده ام وقتی با این قضیه کنار بیان حمایتمون می کنن تا جای بهتری ساکن بشیم.
رفتم تو آشپزخونه و از پنجره اش به کوچه و درخت های کاجی که تو امتدادش کاشته شده بود، زل زدم.
_ پس خونوادت به این وصلت راضی نیستن.
حس کردم با این حرف کمی دستپاچه شد.
_ نه اینطور نیست...راستش یکم توضیح دادنش سخته. درواقع مشکل اونا تو نیستی و منم.
_ چرا؟!
به طرز ناشیانه ای سوالی رو که طلبکارانه پرسیدم،نشنیده گرفت و از آشپزخونه بیرون رفت.
_ بیا جاهای دیگه رو هم ببین. خونه ی جمع و جوریه و و اسه شروع زندگی بد نیست. مگه نه؟
دستموگرفتم به سینک ظرفشویی و سعی کردم آروم باشم. نمی دونم چرا اصلا حس خوبی نداشتم.
- نمی یای؟!
romangram.com | @romangram_com