#بازتاب_پارت_247


_ خواستم شیرین کامت کنم عزیزم.

ابرویی بالا انداخت و نگاه تهدید آمیزی بهم کرد.

_ انشالله به وقتش از خجالتت در می یام اما فعلا اینو علی الحساب داشته باش.

وهمزمان خم شد و یه شیرینی بزرگ رو تو دهنم چپوند.

گوشی تودستم بود و صدای بلند موسیقی از توی باغ می اومد. سرتاسر حیاط رو ریسه بسته ومیز و صندلی چیده بودن.

_ خیلی دلم میخواست الآن اونجا بودم اما...

سعی کردم بغض نکنم.

_ همین که دلت اینجاست یعنی هستی.

_ برامون خیلی دعا کن، واسه رضا بیشتر. دعا کن که همیشه نفس بکشه، همین برام کافیه.

_ بچرخ عزیزم.

به طرف سودی برگشتم و اون خم شد تا پایین لباسمو مرتب کنه.

_ حتما ژاله جان. به امیرعلی سلام برسون، مواظب همدیگه باشین.

تماس رو قطع کردم و به حرکات فرز و دقیق سودی زل زدم. نمیدونم چه حسی قلقلکم داد برم سراغش و ازش بخوام لباس عروسیمو بدوزه.

اونم انگار دنیا رو بهش دادن، خودش دست به کار شد و قشنگترین لباسی که به عمرم دیده بودم رو برام دوخت. دیگه برام مهم نبود پشت سرم تو گذشته چه خبر بوده، مهم امروزم بود که من باهمه ی توانم سعی در حفظش داشتم.

نمی تونستم سودی رو به چشم مادرم ببینم. سخت بود، شاید احتیاج به زمان داشت، شایدم باید خودم مادرمی شدم تا درکش کنم اما میتونستم اونو کنار خودم ببینم حتی اگه تنها بهونه ام این بود که دیگه نمی خوام تنها بمونم.

از جاش بلند شد و نگاهی به سرتاپم انداخت.

_ خیلی بهت می یاد، خوشگل شدی.

لبخندش از سر شرمندگی بود و من یه امروز رو نمی خواستم که شرمنده باشه.

_ ممنون.

دستپاچه خم شد کیفشو برداره.

_ میرم که هومن بیاد.

خیز برداشتم و دستشو گرفتم.

romangram.com | @romangram_com