#بازتاب_پارت_246


میز صبحونه رو براشون چیدم و واسه هومن که داشت سینی های داغ ازتو فردر اومده رو میذاشت تا خنک شن، لقمه گرفتم.

_ هومن بیا بخور ضعف نکنی.

هامون باخنده گفت:

_ بسه پریسا،کم لی لی به لالاش بذار. این داداش ما همینجوریم نزده می ر*ق*صه.

هومن جلو اومد و درحالی که لقمه رو ازم می گرفت به شوخی اخم کرد.

_ خدا آخر و عاقبت مارو با اینا به خیر کنه،چشم ندارن همینم ببینن.

_ مگه ما بخیلیم؟

هومن با بدجنسی جواب داد.

_ چی بگم؟

_ اصلا هم اینطور نیست. تازه ما یه نازی خانوم داریم همچین هوامونو داره که این ابراز علاقه ها به چشممون نمی یاد.

ریزخندیدم و گفتم:

_ اتفاقا داشتم می اومدم تو خواب بهت سلام رسوند.

هومن پقی زد زیر خنده و هامون کلافه سرتکان داد. منم که رگ بدجنسیم بلند شده بود ادامه دادم.

_ در ضمن اینقدر به پر و پای شوهرم نپیچ و سربه سرش نذار. خبرش بازم به گوشم برسه ایندفعه اون جقجقتو ازدرخت بلوط آویزون می کنم.

با یادآوری خاطره ی کتونی ورزشیش و مقایسش با پرهام کوچولو همه به خنده افتادن و هامون دیگه اعتراضی نکرد.

عید بود و همه جا چراغونی. باماشین از صبح تا غروب شیرینی بردیم و همه جا پخش کردیم. سرچهارراه نگام به سربازی افتاد که داشت ماشین هارو راهنمایی می کرد. ازهومن خواستم جلوتر بره و همزمان شیشه ی سمت خودمو پایین کشیدم و جعبه ی شیرینی رو بیرون بردم.

_ سرکار عیدتون مبارک.

به طرفم برگشت و با لبخند یه شیرینی برداشت.

_ عید شمام مبارک. انشالله همیشه شیرین کام باشین.

هردومون زیر لب آمین گفتیم و من بلافاصله یه شیرینی تودهان هومن چپوندم. طفلی به سرفه افتاد و حسابی قرمز شد.

_ میخوای خفه ام کنی؟

نیشم باز شد.

romangram.com | @romangram_com