#بازتاب_پارت_245
_ خلاصه ظاهر و باطن همینه. اگه قبولش کنین که دل جمعی رو شاد کردین، من و مادرشم همینطور.
نگام رفت سمت سمیره، زنی که با محبت محیا رو زیر نظر داشت و لبخند رو لباش شبیه عمه زهرا بود. درسته این زن مادر واقعی خالد نبود اما درحقش مادری کم نکرده بود. همین که اینجا حضور داشت ودلش می خواست هرطور شده عروسی خالد سربگیره یعنی همه ی عشق و علاقه ی یه مادر به پسرش.
بابا رشید با کمی مکث گفت:
_ آقا خالد پسرخیلی خوبیه. ما هم تو این سالها بدی ازش ندیدیم. افتخار هم میکنیم با خونواده ی شما فامیل شیم منتها اصل این دوتا جوونن که باید بشینن و با هم حرف بزنن و تصمیم بگیرن.
_ خب پس اگه اجازه بدین این دوتا برن که حرفاشون رو با هم بزنن و بیشتر آشنا شن که انشالله این وصلت فرخنده سربگیره.
بابا رشید سرتکان دادو محیا و بعدش خالد از جاشون بلند شدن. هومن چپ چپ نگاشون کرد و آروم زیر گوشم گفت: جای اینا باید خونواده ها برن با هم بیشتر آشنا شن. مگه حرف نگفته هم دارن؟
خالد به طرفمون برگشت و باخجالت پرسید.
_ چیزی گفتی هومن جان؟
سقلمه ای به پهلوش زد تا اونطور ضایع نگاش نکنه.
_ نه با خانومم بودم.
_ پس با اجازه.
به حالت بامزه ای صورتش جمع شد.
_ اجازه ی مام دست شماست.
محیا که بله روداد یه جشن مختصر و کوچیک گرفتیم و این دوتا به هم محرم شدن. تازه اونموقع بود که حساسیت های هومنم نسبت به این داماد جدید و دوست قدیمی کم شد و جو بینشون به همون صمیمیت قبل برگشت.
خونواده مون توی یه تکاپوی شادی بخشی به سر می برد. فردا عید غدیر وبابا رشید طبق یه نذر چندساله که بانیش مادر سیده اش بود تصمیم داشت تو شهر شیرینی پخش کنه. منتها اینبار بیشتر و گسترده تر از همیشه.
عمه می گفت بابا از برگشتن هومن و ازدواجش شادی کرده و دلش میخواد همه رو تواین شادی سهیم کنه. هومنم دل به دل پدرش داده بود واز سر شب بعد خوردن شام باهاش راهی کارگاه شده بود تا شیرینی هارو واسه فردا آماده کنن. تو اینکارم همه ی مردای خونواده مشارکت داشتن که البته دلیلش شغل مشترکشون بود.
ما خانوم ها هم تو خونه جمع شده بودیم و سربه سر محیا که داشت با نامزدش تلفنی حرف می زد، میذاشتیم. قرار بود صبح فردا با هومن تو شهر شیرینی پخش کنیم و بخاطرش دل تو دلم نبود. چی از این بهتر که شروع زندگی مون با شیرین شدن کام دیگرون باشه.
واسه خواب برای همه طبقه ی پایین جاانداخته بودیم و برا اینکه کی پیش عمه بخوابه بین من و محیا و دخترای لعیا مجادله بود اما آخرش عمه زهرا ، آلا تی تی شو به اون سه تا ترجیح داد و کلی خوشحالم کرد.
منم صبح قبل از اینکه کسی بیدار شه مثل این عروسای خوب بلند شدم و صبحونه شونو براشون آماده کردم. صبحونه ی آقایون رو هم برداشتم و با بی قراری به سمت کارگاه رفتم. آخه نزدیک به دوازده ساعت بود از آقامون دور مونده بودم و این دلم خودشو مثل گنجشک اسیر شده تو یه اتاق به پنجره ی بسته می زد.
اولین شبی بود که سرمو جای گذاشتن رو دست اون و گاز گرفتن بازوشو و انگشت فرو کردن تو چشماش و بازی با موهاش و مردم آزاری کردن، مث بچه ی آدم خوابیده بودم.
با این تصور لبخند خبیثانه ای رو لبم نشست. اشکالی نداشت درعوض امشب جبران می کردم. از قرار معلوم هومن باید با این شیطنت هام می ساخت ومی سوخت. خب بزرگ شدنم به همین آسونی هام که نبود.
به کارگاه که رسیدم باگوشی هومن تماس گرفتم و اون درو به روم باز کرد. وارد که شدم قیافه ی همه شون خواب آلود و خسته بود. اما چای تازه دم با طعم هل و دارچینم حسابی حالشونو سرجاش آورد.
romangram.com | @romangram_com