#بازتاب_پارت_244
می بینی!
به قدر یک دریچه
زنده ای
به اندازه ی یک ب*و*سه
هنوز
درآشپزخانه
توت فرنگی
مربا می کنی ای عشق.
دستی از پشت ب*غ*لم کرد و من بی اختیار نفسمو توسینه حبس کردم. ب*و*سه ی هومن روی گونه ام نشست و همزمان با شنیدن قسمت آخر شعر شیون، تکرار کرد.
_ توت فرنگی مربا میکنی ای عشق.
سعی کردم باملایمت ازش فاصله بگیرم.
_ آخ گفتی باید از عمه بخوام یه چندتا مربا هم بهم یاد بده.
آروم خندید.
_ چنان رفتی تو بحر آشپزی و کدبانوگری که شوهرتو به کل فراموش کردی.
_ من همه ی این کارهارو به خاطر عشق وصفای خونم که تو باشی میکنم.
ابروهاش بالا پرید.
_ توازاین حرفام بلد بودی و رو نمی کردی.
به شوخی اخم کردم.
- هومن داشتیم؟!
خم شد و باعلاقه و کشش خاصی لبهامو ب*و*سید. ب*و*سه هایی که منو فارغ از زمان و مکان جذب وجودش می کرد. به گمونم عشقش واگیر داشت که من با ب*و*سه هاش روز به روز بیشتر مبتلا می شدم.
البته به اون که نه اما باید پیش خودم اعتراف میکردم بعضی حرفها و کارهامو مدیون تجربه و حمایت عمه زهرا بودم. آخه اون کلاس ها که فقط تو آشپزی خلاصه نمی شد.
پدر خالد نگاه دوباره ای به پسرش انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com