#بازتاب_پارت_243
ب*و*سه ای رو پیشونیم گذاشت و عقب کشید. هنوز هردومون نفس نفس می زدیم و نگاهمون با یه آرامش وصف ناشدنی تو هم گره خورده بود.
_ دوستت دارم خانوم کوچولو.
دستم بی اختیار به سمت موهاش رفت و با یه شیدایی غیرقابل گریزی لمسشون کرد. دیوونه ی ترکیب مشکی و نقره ای کنار شقیه هاش بودم.
_ منم دوستت دارم آقا بزرگ.
چیزی که گفتم جفتمون رو تو اون حال خوش به خنده انداخت. به این شوخی ها و سربه سرگذاشتن ها،به این تو اوج عشق و علاقه خندیدن ها پایبند شده بودم. دوست داشتم شاد باشم و از ته دل بخندم. دیگه اشکام به کارم نمی اومد و خودمم کاری بهشون نداشتم. من دینمو به اون اشک ها بیست و هفت سال تموم ادا کرده بودم. حالا به اندازه ی یک عمر زندگی کنار هومن و سرم*س*ت شدن از حضور پراز موهبتش به خنده هام بدهکار بودم.
دستاش دور بدنم حلقه شد و منو به سمت خودش کشید. باشگفتی تموم اجزای صورتشو زیر نظر گرفتم. با یادآوری چیزی که چند دقیقه قبل بینمون رخ داده بود،دوباره قلبم پر از آرامش شد، تجربه ی یکی شدنمون بی نظیر بود و اگه باور نداشتم که فقط یک بار فرصت به دنیا اومدن و زندگی رو دارم، حاضر بودم قسم بخورم این با هم بودن به اندازه ی قرن ها قدمت داره وبرام آشناست.
دلم نمیخواست به خاطر روزهایی که گذشت و نادیده گرفتیمشون حسرت بخورم اما درد داشت. اونقدر درد داشت که هومن موقع خندیدن به حرفام بغض کنه. ما خیلی پیش ازاین باید خشت های زندگی مون رو با هم و کنار هم می چیدیم.
زیبایی دیدنی نیست،
زیبایی سرودنی ست.
چشم می بندم
نامی نیست
نشانی نیست
تنها تویی
با گلدان هایت
با ترانه هایت
وزمینی که مجمر کولیانیست
برگرد سرت.
داشتم تو آشپزخونه دور خودم پیچ می خوردم و هرازگاهی همراه با شاعری که این شعر رو دکلمه می کرد، زمزمه می کردم. همین امروز صبح آلبوم دکلمه ی شعرهاشو از تو آرشیو آلبوم های موسیقی هومن کش رفته بودم. شعرهایی از "شیون"، شاعر فومنی که بهم شنیدن و تکرارش حس خوبی می داد.
این روزها زندگی برام شده بود شکر پنیر، که لحظات خوبش بی وقفه تو دهانم آب می شد و کاممو شیرین می کرد. به هرچیزی با یه ذوق و علاقه ی عجیب و کودکانه نگاه می کردم وته دلم غنج می رفت.
عاشق یاکریم هایی شده بودم که رو سقف بهار خواب لونه داشتن، دیوونه ی ریسه ی فلفل قرمز هام بودم که تو آشپزخونه به دیوار آویزون بود و باکاشی های فیروزه ایش یه تضاد قشنگ داشت. هربار که به دوتا شیشه ی ترشیم نگاه میکردم کلی قربون صدقه شون می رفتم، آخه خودم گذاشته بودمشون.
به سلیقه ی خودم پرده های اتاقمون رو سفارش دادم و تو بهار خواب دوتا گلیم خوش دست که آخر هفته از ماسوله خریدم،پهن کرده بودم. صبح به صبح یه سبد کلوچه ی گرم و خوشمزه، بابا رشیدم می فرستاد بالا که باهاش تودلم به همه ی عروسای دنیا فخر بفروشم. ومن باهمه ی این چیزهای کوچولو و دوست داشتنی خوشبخت بودم.
دفتر آشپزیمو ورق زدم تا ببینم در ادامه باید چی تو غذا بریزم. اینو مدیون عمه و تجربه هاش بودم. تو این مدت هربار که فرصتی پیش می اومد می رفتم تا چیزی بهم یاد بده و اون خالصانه وبا همه یوجود هرچی که در چنته داشت برام رو می کرد. می دونست کسی نبوده که این چیزارو بهم یاد بده و من عاشق اینم که بیشتر و بیشتر بدونم ویاد بگیرم. پس دلسوزانه کمکم میکرد و من بی رودربایستی کمکشو پذیرا بودم.
romangram.com | @romangram_com