#بازتاب_پارت_242


اخم کردم و انگشت تهدیدمو به طرفش گرفتم.

_ حرف بهش زدی،نزدی ها. نمیدونی چه ذوقی کرده بود داشت اینارو می چید. تازه تا جهاز من کامل شه و عروسی سربگیره اینا لازممون می شه.

_ پس مادر ما فکر همه جاشو کرده. ظاهرا امشب شام مهمون دستپخت بی نظیر توایم.آره؟

_ داری مسخره ام میکنی؟

براش پشت چشم نازک کردم.

_ فکر کردی ازم بر نمی یاد؟!

و همزمان نگاه کوتاهی به قابلمه ی فسنجونی که عمه بار گذاشته بود، انداختم.

_ من که چیزی نگفتم پریسا بانو. شما سنگ هم جلوم بذاری حرفی ندارم.

_ باشه، کم نمک بریز. برو یه دوش بگیر و لباستو عوض کن تا منم کم کم شام رو آماده کنم.

دست رو چشماش گذاشت.

_ هرچی شما بگی.

مشکوک نگاش کردم و زیر لب گفتم:

_ چه حرف گوش کنم شده،غلط نکنم باز یه نقشه ای تو سرته.

دست انداخت دور شونه ام و کنار شقیقه مو محکم ب*و*سید.

_ زنمی دیگه، مث خودم باهوشی.

قبل از اینکه بتونم حسابی از خجالتش در بیام رفت حموم و منو با کلی فکر وخیال تنها گذاشت. یه نگاهی به دور وبرم انداختم و بی اختیار لبخند زدم.

آشپزخونه ی کوچیک و جمع و جورمو دوست داشتم،این حس خوب زن بودن با دامن پرچین تنم و گوشواره های بلندمو دوست داشتم، جرینگ جرینگ النگوهایی رو که لعیا با اصرار تو دستم انداخته بود و اعتقاد داشت تازه عروس باید همیشه طلا به دست و بالش باشه رو هم دوست داشتم.

این شام دونفره و شیطنت های هومن رو دوست داشتم، عمه و خلوتی رو که به زحمت برامون درست کرده بود رو هم دوست داشتم، واز همه ی اینا شاید بیشتر خودمو برای لمس بی چون و چرای این حس خوب دوست داشتم.

هیجان زده دور خودم چرخیدم و حس کردم تا هومن بیاد باید دستی به سر و گوش خونه بکشم.

جلوی آینه نشسته بودم و به شاهکارم نگاه می کردم. خیلی وقت بود خودم دست به لوازم آرایشم نبرده بودم اما به نظرم چیز خوبی از آب در اومده بود. فقط تنها غصه ام موهای ل*خ*تم بود که هیچ رقمه نمی شد باهاش کاری کرد. واسه همین همونجور ساده بالای سرم بسته بودم و این مدل، کشیدگی چشمامو بیشتر می کرد.

از جام بلند شدم و یه دور دقیق تر خودمو بررسی کردم. با باز شدن در اتاقمون نگام به طرف هومن چرخید که تو چارچوبش با علاقه بهم زل زده بود.

لبخند خوش آمد گویانه مو که دید، چشماش برق زد. آروم به طرفم اومد و همزمان با نزدیک شدنش ،به طرف آینه برگشتم. اون از پشت ب*غ*لم کرد و ب*و*سه ی داغی تو انحنای گردنم کاشت و همه وجودمو زیر و رو کرد. دستاشو دور کمرم انداخت و هردو به تصویر منعکس شده از خوشبختی مون زل زدیم.

romangram.com | @romangram_com