#بازتاب_پارت_241
_ ممنون تو هم همینطور.
بال*ذ*ت به سبد سبزی های ترد و تازه ام خیره شدم.
_ من که اصلا خسته نیستم اگه بدونی امروز اینجا چه خبر بود.
با شیطنت پرسید.
_ باز درنبود من عروس و مادرشوهر چه آتیشی سوزوندین.
_ باید خودت بیای و ببینی.
دستشو گرفتم و با شور وشوق کشیدم. وارد خونه شدیم و از پله ها بالا رفتیم.
_ مامان اینا کجان؟!
_ رفتن خونه ی لعیا.
اخم کرد.
_ تو چرا نرفتی؟
_ آخه دعوت نبودیم.
_ یعنی چی؟! ببینم خبریه؟
دیگه نتونستم جلو خنده مو بگیرم.
_ از عصری تا حالا منو و عمه با هم درگیریم. اون می گفت این روزای اول بهتره بیشتر با هم باشین و حتی ناهار و شام رو هم تنهایی بخورین، من قبول نمی کردم اونم افتاد رو دنده ی لج و زنگ زد به لعیا و خودش و بابا و محیا رو دعوت کرد.درضمن اون بالا رو هم یه تغییراتی داد.
وارد آشپزخونه ی کوچیک طبقه ی خودمون شدیم و هومن بالبخند به وسایلی که تمیزو مرتب چیده شده بود خیره موند.
_ اینا چیه؟!
_ هرچی به این زهرا خانوم گفتم جهازتو قبل عروسی باز نکنه زیر بار نرفت که نرفت.
_ جهاز من؟!
دستی به کمر زدم و سعی کردم نخندم.
_ پس چی مال من؟...اگه بدونی اینارو واسه تو ومحیا تو این سالها با چه شوقی خریده.
_امان از دست این زهرا خانوم. آخه اینکارها چیه؟
romangram.com | @romangram_com