#بازتاب_پارت_240
_ کاری اگه هست بدین من انجام بدم.
داشت با دقت تموم خورشتشو هم می زد.
_ کار که خیلیه،باید از بچه ها بخوام بیان کمک. تا بالا جمع و جور و برای شما آماده نشه من خیالم راحت نمی شه.
_ حالا تا عروسی که خیلی مونده. من همینجوریشم راضیم عمه.
_ می دونم مادر، باور کن همین که گفتی میخوای یه مدت پیشمون بمونی انگار دنیا رو بهم دادی. این روزا دیگه کمتر کسی همچین چیزی رو میخواد. اما واسه من وآقا رشید که ده دوازده ساله ازاین بچه دوریم بهترین هدیه ست.
دستاشو تو دستام گرفتم و آروم نوازشش کردم.
_ من خودم از خدامه که اینجا باشم. اینقدر تو این سالها تنهایی کشیدم که داشتن خونواده آرزوم شده. دلم می خواد دور برم شلوغ و پر رفت و آمد باشه. در ضمن خیلی چیزها هست که باید از شما یاد بگیرم.
اشک نشست تو چشمای سیاهش و لب برچید.
_ کیه که از تو چیزی رو دریغ کنه. خدارو شکر خیالم از بابت تو وهومن راحته. میدونم هرکدوم هوای اون یکی رو هرجور شده دارین. فقط می مونه این ورپریده که اگه سر و سامون می گرفت من دیگه هیچ غمی نداشتم.
_ خالد امروز صبح تماس گرفته بود.
_ آره هومن یه چیزایی به من و پدرش گفت.
_ عمو رشید چی میگه؟
_ میگه اگه محیا راضی باشه و هومن تاییدش کنه،اونم حرفی نداره.
باذوق عمه رو ب*غ*ل کردم و ب*و*سیدم.
_ پس مبارکه دیگه. اونا خیلی بهم می یان.
عمه نفس عمیقی کشید و دستاشو بلند کرد.
_ الهی همه ی جوونا خوشبخت شن.
داشتم از تو باغچه ی عمه یه سبد سبزی می چیدم که حضور شخصی رو درست پشت سرم احساس کردم. وحشت زده برگشتم و بادیدن هومن، هین بلندی کشیدم.
_ وای قلبم اومد تو دهنم، کی اومدی؟
_ یه پنج دقیقه ای می شه. داشتم نگات می کردم.
_ خسته نباشی .
لبخندش پررنگ شد.
romangram.com | @romangram_com