#بازتاب_پارت_239
هومن به طرف سبد دست دراز کرد.
_ این چه حرفیه بابا؟ سی سالم از بازنشستگیت بگذره باز کلوچه هایی که میپزی یه چیز دیگه ست.
سبد رو با شیطنت عقب کشیدم.
_ راحت باش هومن جان، یه وقت تعارف نکنی.
_ من که نمی خواستم همه شو بردارم. یه دونه ناقابل که...
_ نشنیدی عمو گفت واسه من پخته؟
محیا خواب آلود وارد شد و سبد رو از جلو برداشت و یکی از کلوچه هارو گاز زد.
_ گفتین بابا چی پخته؟
من و هومن مات بهش خیره موندیم و اون با خیال راحت کلوچه ی نازنینمو خورد. عمه و عمو رشید به خنده افتادن و همزمان ماخیز برداشتیم تا سبد رو از محیا بگیریم و بلاخره هم موفق شدیم.
عمه نگاش به زنجیر تو گردنم افتاد و با مهربونی گفت:
_ خیلی بهت می یاد.
محیا با استفهام نگاش روم چرخید.
_ چی؟!
کاملا به طرفش برگشتم و اونم بادیدنش لبخند زد.
_ خوشگله، هدیه ست؟
_ آره سو... مامانم بهم داده.
لبخند رو لبای هومن جا خوش کرد.
_ مبارکت باشه خانوم.
سرمو با خجالت پایین انداختم.
_ ممنون.
هومن قرار بود بره سرکار و نامه ی استعفامم با خودش ببره. با اینکه مسیرش از امروز طولانی تر شده بود اما اعتراضی نداشت و از این آمد و شد راضی بود.
محیا هم که با عمو رشید رفت سر کار، من و عمه تنها شدیم. داشت واسه ناهار تدارک می دید که رفتم تو آشپزخونه.
romangram.com | @romangram_com