#بازتاب_پارت_238
نگام از حلقه گذشت وبه کادوهام که روی میز جلوی آینه بود خیره موند. همه شونو باز کرده بودم جز یکی.
بی اختیاردست دراز کردم و پاکت زرد رنگی رو برداشتم. توش یه جعبه مخملی سورمه ای بود اما قبل از اون تکه کاغذی که کنارش قرار داشت تو جهمو جلب کرد. اونو از تو پاکت بیرون کشیدم و به خط ناخوانا و ریزی که معلوم بود با دست هایی لرزون و تو یه موقعیت نامناسب نوشته شده، زل زدم.
« خیلی دلم می خواد بیشتر از این کنارت بمونم اما به شدت احساس شرمندگی می کنم. شدم وصله ی ناجور وحس میکنم جام اینجا نیست ولی یه حرفایی رودلمه که نگفته نمیخوام برم.
روزی که به دنیا اومدی رو خوب یادمه. وقتی پرستار نوزادی پیچیده لای پتویی سفید رنگ رو تودستم گذاشت و گفت این دخترته، هنوز جلو چشمامه. هیچ وقت اینطور از ته دلم تو زندگی احساس خوشبختی نکرده بودم. تو توی ب*غ*لم بودی ومن می خواستم همه ی زندگیمو فدای یه لبخندت کنم...امروز وقتی تواین لباس سفید ، خوشحال و آروم می بینمت حس میکنم دوباره به دنیا اومدی پریسا. فقط ازت میخوام اینبار نه به خاطر مادری که نتونست همه ی زندگیشو به پات بریزه، به خاطر خودت شاد زندگی کن. »
دستم به سمت جعبه ی مخملی رفت و بازش کردم. دوتا زنجیر طلا توش بود. یکی ازش یه سنگ قرمز که هنرمندانه تراشش داده بودن، آویزون بود و اون یکی نام خدا که حروفش خیلی قشنگ به هم چسبیده بود.
زنجیر خودمو برداشتم و صاف جلوی آینه ایستادم و اونو دور گردنم بستم. من میخواستم که شاد زندگی کنم.
سبکبال و بی خیال از پله ها پایین رفتم و عمه که از صدای پاهام متوجه اومدنم شده بود به استقبالم اومد.
_ سلام صبحتون بخیر.
همزمان با عمه، عمور رشید که تو آشپزخونه بود جوابمو داد.
_ هرچی به این پسر گفتم صبحونه تون رو میذارم تو سینی، ببر بالا میگه نمی خواد پریسا خودش می یاد پایین. به خدا اگه این پام درد نمی کرد...
همزمان با هم وارد آشپزخونه شدیم.
_ این چه حرفیه لطف صبحونه به دور هم خوردنشه
و تودلم گفتم:
" البته من به وقتش به حساب این پسر بی احساس و بی پرستیژت می رسم."
عمو رشید به صندلی کنار خودش اشاره کرد.
_ بیااینجا بشین بابا.
منم بااین پیشنهاد کلی ذوق کردم و بلافاصله نشستم. نگام به هومن افتاد که دولپی مشغول خوردن بود. انگار نه انگار.
عمو یه سبد حصیری کوچیک به طرفم گرفت.
_ اینو همین امروز صبح برات پختم.
پارچه ی روی سبد رو برداشتم و چشمام با دیدن اون کلوچه های سنتی خوش عطر و اشتها آور برق زد.
_وای عمو دستتون درد نکنه. باورم نمی شه هنوز یادتون مونده.
_ خیلی وقته خودمو بازنشسته کردم و اینکارو به بچه ها سپردم. دیگه نمی دونم خوب از آب دراومده یا نه.
romangram.com | @romangram_com