#بازتاب_پارت_237


حس کردم داره اینارو با دلخوری می گه و طرف صحبتش به احتمال زیاد خالده.

از اتاق که بیرون رفتم، تماس رو قطع کرد و کلافه دستی به موهاش کشید. چشماش که به من افتاد، مهربون گفت:

_ سلام خانوم کوچولو. صبح عالی متعالی.

_ صبح تو هم بخیر، خالد بود؟!

قیافه اش آویزون شد و با حرص گفت:

_ نمیذاره یه روز از عقد ما بگذره. خیر سرش همین دیروز اینجا بود. میگه خونوادش قراره همین روزا از اهواز بیان و اگه می شه با بابا حرف بزنم و اجازه ی اومدنشونو بگیرم.

_ خب داداشم دلش گیره تو که این چیزارو خودت کشیدی. یه کاری براشون بکن بیشتر از این انتظار نکشن.

چپ چپ نگام کرد.

_ می خوای کله قندم من بالای سرشون بسابم؟ ناسلامتی برادر عروسم ها.

باخنده گفتم:

_ مگه چی می شه تازه ثوابم داره هومن جان.

به شوخی اخم کرد و دستمو گرفت و کشید.

_ بیا برو یه آبی به دست و صورتت بزن و به اون موهای بیچاره یه شونه برسون این بیشتر ثواب داره. روزاول زندگی مشترکمونه اونوقت ببین خانوم با چه شکل وشمایلی توروی شوهرش مونده و بلبل زبونی می کنه.

لب برچیدم و براش قیافه گرفتم.

_ مگه چمه؟ خیلی هم خوش تیپم.

_ آره یکی تو خوش تیپی یکی هم بمانی خانوم عمه ی بابا.

با یادآوری چهره ی شل*خ*ته ی عمه ی پیر عمو رشید که نزدیک هشتادسال سن داشت خنده ام گرفت. یادمه موهای وز حناییش همیشه از زیر روسریش که پرهاشو بالای سرش می بست، بیرون می زد و یه کت عتیقه ی پشمی تو تابستون و زم*س*تون تنش بود. یه لنگه ی شلوارشم همیشه تو جورابش میموند.

_ هنوزم زنده ست؟

_ کی بمانی؟ آره از من و تو هم حالش بهتره.

باخنده سرتکان دادم و به طرف دستشویی رفتم.

بعد اینکه صورتمو شستم و موهامو شونه زدم، لباسمو با یه بلوز طوسی روشن و شلوار سفید عوض کردم و حلقه مو که یه انگشتر پهن با یه ردیف سنگ به صورت اریب روش بود به انگشتم کرد و با لبخند بهش زل زدم.

من همین دیروز خیلی چیزا مثل کودکیم، گذشته ام و دختر آشفته و پریشونی به اسم پریسا رو پشت سر گذاشته بودم و به امروز روشن و دوست داشتنیم با هومن بله داده بودم.

romangram.com | @romangram_com