#بازتاب_پارت_236
_ توش سجاده و جانمازه. رسمه مادرشوهر اینو به عروسش بده اما من اینو واسه دخترم آماده کردم نه عروسم. دیگه از این به بعد همه ی زندگیت رو با شوهرت شریکی و چیزی ندارین که از هم پنهون بمونه اما گاهی لازمه آدم واسه خودش خلوتی داشته باشه، چه بهتر که این خلوت رو فقط با خدا قسمت کنه.
خجالت زده از چیزی که قبلش به ذهنم رسیده بود، بقچه رو گرفتم و همزمان حس خوبی رو با گرفتنش تجربه کردم. یه آرامش دلنشین که به نظرم قشنگ تر و با ارزش تر از هر هدیه ای بود.
_ ممنونم مامان.
اولین باری بود که اینجوری صداش می کردم و ناخواسته هردومون بابتش دستپاچه شده بودیم. اون گونه هاش گل انداخته بود و من نگامو می دزدیدم.
_ من دیگه می رم، شب بخیر.
زیر لب شب بخیر گفتم و خوشحال از چیزی که تو دستام بود، پله ها رو دوباره بالا رفتم. نگاه گذرایی به در نیمه باز اتاقمون انداختم. هومن لباسشو عوض کرده و رو تخت دراز کشیده بود. آروم از اونجا گذشتم و روبه درهای بزرگ بهار خواب که نور ماه سخاوتمندانه به هال می تابید و اونجارو نیمه روشن کرده بود نشستم و سجاده مو باز کردم.
نگام قفل اون جانماز نخودی و گل های ریز و درشت برجسته ی روش و تسبیح فیروزه ای حلقه زده دور مهری که تربت کربلا بود شد و چادرنمازم با گل های بی نظیرش دلمو برد. تصویر بهشت انگار رو همین یه تیکه جا انعکاس پیدا کرده بود و منو دلبسته ی خودش می کرد. درست مثل مردی که دستهای همیشه گشوده و آ*غ*و*ش پر محبتش بهشت زمینی من بود.
دلم نیومد از این حال و هوای خوش دست بکشم. از جام بلند شدم و وضو گرفتم تا دورکعت نماز به شکرانه ی این لحظه های خوب بخونم و دعا کنم برای خودمون، زندگی تازه پاگرفته و خوشبختی مون.
_ قبول باشه.
عقب برگشتم و به هومن که دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و نگام می کرد، زل زدم.
_ اینجایی؟!
_ یه عطر خوب منو اینجا کشوند.
ناخواسته پرچادرمو به بینیم نزدیک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
_ آره عطر خوبی می ده.
_ از اون نیست، از حس و حالیه که تو به اینجا دادی. خوب نفس بکش، ببین! بوی بهشت می یاد.
لبخند ناگزیر رو لبم سبز شد و سرتکان دادم. پس اونم اینو حس کرده بود. این حضور آگاهانه و سرشار از معنویت رو که فارغ از هر حب و بغضی کمکم می کرد با خدا حرف بزنم. من خوشبخت بودم نه؟ مگه واسه چند نفر،چندبار تو عمرشون همچین حسی بوجود می اومد؟ خدا تو تموم این لحظات با من بود و برام، حالا دیگه با وجود هومن و این سجاده کنار هم بهشت در بهشت شده بود.
صدای صحبت کردن هومن با گوشیش منو از خواب بیدار کرد.
_ خب به سلامتی. سلام برسون.
تو جام نیم خیز شدم و سعی کردم موهای ژولیده و نا مرتبمو با انگشت های کشیده و بلندم سرو و سامون بدم.
_ باشه حتما. فقط بذار یه مقدمه ای بچینم، بعداً.
پتو رو کنار زدم و بلند شدم. نگام به لباس خواب انتخابی محیا که روی صندلی و کنار کت هومن آویزون بود، افتادو با لبخند دستی به لباس خواب سبزرنگ خودم کشیدم.
_ خواهش می کنم. این چه حرفیه؟ تو هم مث برادرمی.
romangram.com | @romangram_com