#بازتاب_پارت_235
_ می شه یه چیز دیگه از تواتاقم بردارم و بپوشم؟!
باخنده ادای منو در آورد.
_ چه حرفا؟ عمراً.
_ هومن؟!
_ شوهر ندید بدید از این دردسرهام داره من که گفته بودم.
سعی کردم پسش بزنم.
_ منم که گفتم خواب دیدی...
اما قبل از اینکه حرفم تموم شه، افتاد به جونم و قلقلکم داد. پرت شدم رو تخت و اون روم خیمه زد. چشمام از شدت خنده پر از اشک شده بود و هومن دست بر نمی داشت.
_ به جون تو جیغ می زنما، ولم کن.
_ از نظر من مشکلی نیست.ولی خب باید یادآوری کنم به خواسته ی بانو قراره یه مدت اینجا بمونیم ببین می تونی اینجوری با بقیه چشم توچشم شی من حرفی ندارم.
ودوباره قلقلکم داد.
_ جون من بی خیال شو. همه ی دل و روده ام بهم پیچید.
کمی خودشو کنار کشید و تازه اونموقع بود که من تونستم صدای عمه رو بشنوم که از پایین پله ها صدام می زد.
_ پریسا جان؟!
سریع توجام نشستم و هومن رو کنار زدم.
_ بیا از بس شلوغ کردی که عمه هم صداش در اومد. حالا پیش خودش چه فکرایی که نمی کنه؟
_ مثلا چه فکرایی؟
چپ چپ نگاش کردم و اون خیز برداشت و نرمه ی گوشمو خیلی آروم گاز گرفت.
_ آخ داغونم کردی.
حالا هیچیم نشده بود ها فقط می خواستم پیاز داغشو زیاد کنم. با ناز، صورتشو که واسه ب*و*سه ی آشتی جویانه ای جلو اومد پس زدم و ازجام بلند شدم. راستش بیشتر از اینکه دردم بگیره از این حرکتش داغ کرده بودم و این حس خجالت زده ام می کرد. من تاقبل از این هیچ وقت این جنبه از علاقه و دوست داشتنش رو تجربه نکرده بودم و برام اون که حالا شریک زندگیم بود درعین آشنا بودن، یه جورایی نا آشنا می اومد.
با همون لباس عقدم از پله ها پایین رفتم و عمه رو دیدم که با علاقه نگام می کرد و یه بقچه ی سفید تودستش بود. یه لحظه ذهنم پرکشید سمت رسم و رسوماتی که شنیده بودم تو خیلی جاهای ایران تو شب عروسی وجود داره و به نظرم بعید اومد مردم اینجا داشته باشن.
بقچه رو به طرفم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com