#بازتاب_پارت_234
به اون لباس خواب حریر شکری رنگ که دوتا بند نازک و ناقابل داشت و همه ی دار و ندارمو یه جا نشون آقای همسر می داد و باپوست تنم همخوانی عجیبی داشت، خیره موندم. نه دیگه این یکی از من بر نمی اومد. بابا ناسلامتی شوهرم هومن بود ها. من یه عمر جلوش مثل آدم لباس پوشیدم اونوقت یه شبه اینجوری متحول شم؟ فوری سرتکان دادم و سعی کردم دستمو از چنگش بیرون بیارم.
_ یه لحظه ولم کن، کار دارم.
مشکوک نگام کرد.
_ چه کار؟ می خوای فرار کنی؟
کلافه نالیدم.
_ کجا فرار کنم آخه؟
و همزمان نگام دوباره به سمت لباس خواب کشیده شد و یهو دلم واسه اون تاب و شلوارک سبزرنگم که روش یه طرح بزرگ فانتزی داشت، تنگ شد. هومن مسیر نگامو دنبال کرد و با دیدن لباس خواب چشماش برق زد.
- هستی حالا.
به پیراهن بلند سفیدم که کم از لباس عروس نبود اشاره کردم.
_ با اینا که نمی تونم بمونم. می رم لباسمو عوض کنم.
_ خب همین جا عوض کن.
باحرص لب زدم.
_ آخه لباسم تو اون یکی اتاقه.
کتشو با بی خیالی در آورد و به سمت تخت رفت. دست انداخت و با انگشت اشاره یکی از بندهای لباس رو گرفت و بالا آورد.
_ پس این چیه؟ نکنه قراره من امتحانش کنم؟
نگاه به قد و بالای بلند و پرش انداختم و با بدجنسی جواب دادم.
_ به گمونم یه چند سایزی برات کوچیکتر برداشتن.
اینو که به زبون آوردم هومن بلند به خنده افتاد و بی هوا برگشت و ب*غ*لم کرد.
_ حالا تا می تونی مزه بریز و خوش سر و زبونی کن. وقتی مالیات این دلبری هارو نقداً پرداخت کردی حساب کار دستت می یاد.
خودمو براش لوس کردم.
_ هومن تورو خدا، من با این خجالت می کشم.
با ل*ذ*ت نگام کرد و منتظر توضیح بیشتری شد.
romangram.com | @romangram_com