#بازتاب_پارت_233


هومن آخ بلندی گفت و بلافاصله رهام کرد و گوششو گرفت. منم نامردی نکردم و پا به فرار گذاشتم.

_ خدا بگم چیکارت کنه دختر...پدرمو در آوردی.

_ حقته.

دویدم تو بهار خواب و همزمان حواسم به درهایی بود که به این جا باز می شد. پیش خودم حساب کردم از هر دری وارد شه من از اون یکی برم بیرون.

اومد بالا و از همونجا داد زد.

_ که حقمه آره؟ مگه به دستم نیفتی.

اومد جلوی در بهار خواب.

_ خوب جایی اومدی دیگه راه فراری نداری مگه اینکه خودتو از اون بالا پرت کنی و من و هفت نسل بعدمونو ازوجود شرو منحوست نجات بدی.

_ کورخوندی اگه بذارم حلوام به دهنت برسه.

باحرص زمزمه کرد.

_ ببین شب اول ازدواجمون جای اینکه... پریسا بیا اینجا تا نزدم لهت کنم.

_ یه وقت تعارف نکنی ها. هرچی خواستی سفارش بده.

_ زدی داغونم کردی و باز زبونت درازه.

سعی کردم نخندم.

_همش یه گوش ناقابله ما که این حرفارو با هم نداریم همسرم.

اونم بلاخره نتونست جلو خنده شو بگیره.

_ همسرم و زهرمار. فکر کردی ازت میگذرم؟ گوش در برابر گوش.

وتا به خودم بجنبم خیز برداشت طرفمو و دستمو تو هوا گرفت و هرچی تقلا کردم گره دستاش کور تر شد.

_ کجا؟ حالا تشریف داشتین.

_ غلط کردم هومن، بذار برم.

منو کشید دنبال خودش و وارد اتاق خوابی شدیم که کمی بزرگتر و نورگیر تر از اتاق های دیگه ی این طبقه بود. به نظرم اومد دور از چشمم اینجا یه تغییر دکوراسیون موقت داده. چون به طرز عجیبی خلوت بود.

چشام مات تخت دونفره و روتختی روبان دوزی شده و قشنگش شد. به لباس خوابی که سرخرید عقدم،محیا با کلی شوخی و سربه سر گذاشتن برام انتخاب کرده بود زل زدم و چشمام درشت شد. این اینجا چیکار می کرد؟ پس اون محیای بلاگرفته فکر همه جاشو کرده بود.

romangram.com | @romangram_com