#بازتاب_پارت_232


_ باشه... باشه می دم.

کمی منو پایین کشید و ناغافل لبهاشو رو لبام گذاشت. یک آن حس کردم همه ی وجودم درگیر اون ب*و*سه ی عمیق و عاشقونه شد. پاهام که به زمین رسیدو اون سرشو عقب برد، همه ی تنم داغ از تب عشقش بود درست مثل دستای اون که ب*غ*لم کرده بود و پام به پام نفس نفس می زد.نگامو با خجالت ازش دزدیدم و سعی کردم به اون کشش روحی و جسمی بی نظیری که بینمون جریان داشت فکرنکنم.

هومن واسه از بین بردن این حس خجالت و شرم که میونمون سایه انداخته بود به شوخی چهره تو هم کشید و کمرشو مالید.

_ دیسک کمر آوردم بابا. چرا همون اولش کوتاه نمی یای دختر؟

بالبخند جواب دادم.

_ میگم پیر شدی و مال این حرفا نیستی نگو نه.

بازومو گرفت و باجذبه گفت:

_ باشه، مارو با این حرفا دست بنداز به موقعش نشون می دم کی پیره.

خودمو زدم به اون راه.

_ خب حالا، چه بهشم بر می خوره.

اومدم از پله ها برم بالا که جلومو گرفت.

_ کجا؟ اول عوارضی.

حیف که روم نمی شد صحنه ی یه دقیقه پیش رو بکوبم توصورتش و بگم عوارضیتو چندبار می گیری. اما همچین نگاش کردم که خودش از رو بره که متاسفانه نرفت.

_ ببین فکر نکن می تونی از زیرش در بری. من تا عوارضیمو نگیرم ازجام جُم نمی خورم.

نفسمو باحرص فوت کردم و توصورتش زل زدم. حالا مثلا بایدچیکار می کردم؟ چشام رفت سمت اون عضو جذاب صورتش که با یه لبخند دلنشین منتظرم بود و نگاهش با تفریح منو می پایید.

نه از من بر نمی اومد، حالا چندوقت پیش تو خونش جوگیر شده بودم و عقلم خواب رفته بود که می خواستم یه کاری دست جفتمون بدم اما حالا...نه که حسش و امکانش نباشه، یخم هنوز وانشده بود.

سرموپایین انداختم و لبمو گاز گرفتم. خب خجالت می کشیدم دست خودم نبود. درسته که دوستم داشت و دوستش داشتم، درسته که همین چند ساعت قبل به زبون اما از ته دل واسه بودن تو زندگیش بله داده بودم،درسته خودش چند دقیقه قبل ازخجالتم در اومده بود،درسته که حالا اون همه کسم شده اما خب اون هومن بود. پسرعمه ی بابا امیرم،دوستم،خواه*ر*زاده ی بابابزرگ و یه زمانی عشق عمه شکوفه... نه این آخری رو دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم. همه چیز تموم شده بود همون دوازده سال قبل.

سرمو به شدت تکان دادم و هومن با این حرکتم خندید.

_ چی شد؟منتظرما.

تهدیدش و اینکه دست گذاشت رو شونه هام و وادارم کرد بهش نزدیک شم، دستپاچه ام می کرد. نگاهی به سه پله ی باقی مونده انداختم و به طرفش برگشتم. نگام رفت سمت گوشش و نرمه ی آویزونش که بهم چشمک می زد. یه فکر عین برق و باد به ذهنم خطور کرد و خنده رو مهمون لبام کرد. خم شدم طرفش و هومن که از این حرکتم غافلگیر شده بود، بهت زده سرجاش موند.

چشمامو دلبرونه خمار کردم و دست چپمو رو گردنش درست جایی که نبضش تند و بی وقفه می کوبید گذاشتم. خاک به سرم،من این چیزارو کی یاد گرفته بودم که خودم خبر نداشتم. نگام میخ سیبک گلوش شد که بالا و پایین رفت و اون آب دهانشو به سختی فرو داد. می دونستم همینجور پیش برم، پسرمردم از خوشی سکته می کنه.

رو پنجه ی پا ایستادم و لبم رفت سمت گوشش. نفساش که مقطع و تند شد معطل نکردم و چنان گازی از گوشش گرفتم که یه لحظه خودمم شک کردم چیزی ازش کنده شد یا نه.

romangram.com | @romangram_com