#بازتاب_پارت_231
ابرو بالا انداخت.
_ نچ نمی شه.
_ می گم بذارم زمین.
وهمزمان مشت بی تاثیری به شونه اش زدم و اونو بیشتر به خنده انداختم.
_ هومن تورو خدا، از ارتفاع خوشم نمی یاد.
هنوز رو پله ها بودیم و اینو آروم به زبون آورده بودم چون صدامون به راحتی تو اون فضای تنگ و باریک می پیچید.
هومن با بدجنسی جواب داد.
_ باشه میذارمت زمین اما خرج داره.
_ چه حرفا؟عمراً.
حالا من کوتاه بیا نبودم. اونم که شیطنتش گل کرده بود با خنده تکانم داد و من دستمو جلوی دهنم گرفتم که جیغ نکشم.
منو بالاتر کشید و درحالیکه نفس نفس می زد، گفت:
بلاخره چی شد؟
_ نفست در نمی یاد پیر مرد. منو بذار زمین، واسه خودت می گم.
_ شده تا صبح همین جا نگهت داره اینکارو می کنم تا دیگه همیچین حرفی، رو اون زبون درازت نچرخه.
_ هومن؟!
لحن کشیده و پر از اعتراضمو تقلید کرد.
_ جونم؟!
بلاخره تسلیم شدم.
_ باشه قبول بذارم زمین.
_ عوارضیتو می دی دیگه؟
_ تو منو بیار پایین.
دوپله بالاتر رفت و من از ترس دستمو دور گردنش انداختم.
romangram.com | @romangram_com