#بازتاب_پارت_230
عمه ریز خندید.
_ چرا اینجوری نگاش می کنین؟ خب دل پسرم مث مادرش کوچیکه، طاقت نداره اینهمه وقت واسه زیر یه سقف رفتن با نو عروسش صبر کنه.
محیا به حالت بامزه ای کل کشید و بقیه برامون دست زدن و ما بعد رفتن خواهر و بردارهای هومن، با دعای خیر عمو رشید از پله ها بالا رفتیم.
از نگاهشون که دور شدیم هومن دست دور شونه ام انداخت و نفسشو فوت کرد.
_ بلاخره از دستشون خلاص شدیم. لامصب ساعتم جلو نمی رفت، اینام که انگار نه انگار خونه و زندگی دارن. پا نمی شن برن.
دامن بلند لباسمو کمی بالا گرفتم تا زیر پام گیر نکنه.
_ نه که تو جلوشون خیلی هم خجالت کشیدی و کم آتیش سوزوندی.
بی خیال خندید.
_ عادت می کنن.
_ مارو سوژه ی خنده شون کردی اونوقت می گی عادت می کنن؟
برگشت و چشمکی بهم زد.
_ چیکار کنم زن ندیده ام.تو هم چاره ای نداری باید بسوزی و بسازی.
سعی کردم با آرنجم پسش بزنم.
_ برو بابا خواب دیدی خیر باشه.
منو بیشتر به خودش فشرد.
_ پس چی خیال کردی خانوم کوچولو؟ یه چند روز ما به ساز شما زدیم و بندری ر*ق*صیدیم حالا شما باید یه عمر بر*ق*صی. فکر کردی یه جواب بله دادی تموم شد؟
براش پشت چشم نازک کردم.
_ وای نگو تورو خدا، ترسیدم.
تا به خودم بجنبم دست انداخت دور کمرم و منو تو هوا بلند کرد. بی اختیار جیغ خفیفی کشیدم و اون دستپاچه شد.
_ یواش بابا، الان فکر می کنن این بالا چه خبره.
باحرص زیر لب زمزمه کردم.
_منو بذار زمین.
romangram.com | @romangram_com