#بازتاب_پارت_229
_ بله رو که دادی نتونست بمونه، با گریه رفت. اینم داد که بدم بهت.
کادوی سودی رو همراه با کادوی خودش کف دستم گذاشت و برامون آرزوی خوشبختی کرد. من اما میخ اون کادوی لعنتی تو دستم، بغض کردم. سودی مثل همیشه نا امیدم کرده بود.
_ مطمئنم اون بیشتر از هرکس دیگه ای دلش می خواست تو این مراسم باشه.
به سمت هومن که با همدردی نگام می کرد برگشتم و سعی کردم گریه نکنم.
_ برام مهم نیست.
_ چرا مهمه عزیزم. تو اینو باید بهش نشون بدی.
نمی تونستم، این ازم بر نمی اومد. اون به همه ی خوش باوری هام با این رفتارهای تدافعی و عقب نشینی های بی موقع گند زده بود. حالا من باید برای جبران تموم اون پاپس کشیدن ها تلاش می کردم؟ حیف که به هومن قول داده بودم بزرگ شم وگرنه...
عاقد که رفت، مجلس حالت خودمونی تری به خودش گرفت و با اینکه بخاطر بابابزرگ فعلا جشنی در کار نبود اما جو شادی وجود داشت و همه خوشحال بودن. از ازدواج هومن، از سر و سامون گرفتن من، از شاد شدن روح بابابزرگ و از آرامش و قراری که تو نگاه عمه زهرا و عمو رشید بود.
از وقتی بله رو گفتم تا موقعی که آخرین سری مهمان ها رفتن دستام حتی یه لحظه از دستای هومن جدا نشد. اون همه جوره با نگاش،با لمس دستاش و با حرفاش تو هرفرصتی که بدست می آورد ابراز علاقه می کرد و من سرخوش از این احساس خوب فقط خدارو به خاطرش شکر می کردم.
نگام به حلقه ی توی دستم بود و عمه زهرا داشت از خاطرات ازدواجش با عمو رشید می گفت. من اما فکرم پی حرفایی بود که همین چندروز قبل باهاش درمیون گذاشته بودم. راستش نمی تونستم قضیه ی روزبه و اتفاقاتی که برام افتاده رو ازش پنهون کنم.
به هومن درمورد این تصمیم چیزی نگفتم چون مطمئن بودم مخالفت میکنه. واسه همین بی سرو صدا رفتم و همه چیزو به عمه گفتم، از اشتباهاتم و اینکه دلیلم براشون چی بود. خب انتظار داشتم از شنیدنش ناراحت شه اما حرفی که آخرش زد آرومم کرد و واسه دادن جواب مثبت مصمم شدم.
_ تو از اشتباه و خطای پسرم گذشتی آلاتی تی. من می تونم از تو نگذرم؟ بذار این حرفا همین جا خاک شه در عوضش بهم قول بده همه تلاشتو بکنی که یه زندگی خوب با هومن داشته باشی. شما هردوتون سختی کم نکشیدین حقتونه از این به بعدش رو با دلخوشی زندگی کنین.
_ راستش من و پریسا می خواستیم یه چیزی بگیم.
همه ی نگاهها از جمله خودم به سمت هومن که این حرفو بی مقدمه زده بود، برگشت.
_ ما تصمیم گرفتیم زندگی مون رو از همین امروز شروع کنیم. اگه بابا و مامان اجازه بدن یه چند مدتی پیششون تو سوئیت بالا بمونیم.
چشمای عمو رشید برق زد.
_ این چه حرفیه تا هروقت دلتون خواست بمونین.
لعیا با تعجب پرسید.
_ پس عروسی چی؟ مگه نمی خواین بعد سالگرد دایی عروسی بگیرین.
هومن جواب داد.
_ قرار عروسی سرجاشه اما تا اونموقع یه شش هفت ماهی مونده و من یعنی ما...
سرشو پایین انداخت و باقی حرفشو خورد.
romangram.com | @romangram_com