#بازتاب_پارت_228
_ اما من نمی تونم هیچ رقمه خودمو ببخشم.شاید توجمعتون بخندم و شادی کنم اما از درون داغون داغونم. احساساتم حکم سیب دندون زده رو برام داره نه می تونم باهاشون کنار بیام نه دورش بندازم...توچی؟ می تونی باهاش کنار بیای؟
لبخند دلنشینی رو لبش سبز شد.
_ من این سیب دندون زده رو دور نمیندازم خانوم کوچولو.دونه هاشو می کارم که درخت سیب شه.
این خانوم کوچولو گفتناش، این درک عمیقش از رفتارم و احساساتم ، این محبت صادقانه اش وادرام می کرد بیشتر از این سکوت نکنم و حرف دلمو بزنم.
_ می خوام با یه نفر درمورد یه چیزایی صحبت کنم اگه اون راضی بود، جوابمو بهت می دم.
با تردید لب زد.
_ خب چرا الآن نمی گی؟!
_ یکم صبر داشته باش همه چیز خیلی زود روبراه می شه.
صدای دست زدن جمع نگامو از قرآنی که جلوم بود گرفت و قبل از همه به چشمای مهربون و پر از اشتیاق عمه دوخت. چشمایی که حالا خیس از اشک شوق بود.
عاقد به شوخی گفت:
_ بذارین تا آقا داماد در نرفته ازش بله رو بگیریم بعد شادی کنین.
هامون با خنده گفت:
_ نترس حاج آقا این داداش ما خودشو به اون صندلی چهارمیخ کرده و تا این ازدواج سرنگیره ازجاش تکون نمی خوره.
حاج آقا شروع کرد به خوندن شرایط ضمن عقد و پرسیدن اون سوال تکراری که هومن پیش دستی کرد.
_ حاج آقا بله... همه جوره بله.
همه خندیدن و من براش پشت چشم نازک کردم. اینجام نمی خواست برام آبرو بذاره.
هامون اشاره کرد.
_ عرض نکردم؟
همه جلو اومدن بهمون تبریک گفتن من اما نگام پی اون نگاه غریبه ای بود که به پیشنهاد هومن ازش خواستم تومراسم باشه و حالا هرچی می گشتم پیداش نمی کردم.
نگام به سمت عمه شکوفه چرخید که خیلی رسمی و خشک تبریک گفت و کادوشو داد و عقب رفت. دلم نمی خواست ازم دلگیر باشه، دلم نمی خواست خیال کنه واسه لج و لجبازی خواستم زن هومن شم، دلم می خواست این علاقه ی زیاد رو تو چشمامون ببینه و نگران زندگی تازه پا گرفته ام نباشه.
خوب یا بد اون تنها یادگار و بازمانده ی من از خونواده ی پدریم بود. نمی تونستم ازش بگذرم همونطور که اون نتونسته بود کنارم بذاره و حاضر شده بود تو مراسم عقدمون شرکت کنه.
محیا که نگاه سرگردونمو میون جمع دید جلو اومد و ب*غ*لم کرد و زیرگوشم آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com