#بازتاب_پارت_227
_ تقصیر من چیه؟ تو دلبری می کنی من باید جواب پس بدم؟
لبمو گاز گرفتم و رومو ازش برگردوندم. این دیگه داشت کم کم خطرناک می شد.
_ خب خانوم جواب ما چی شد؟ بله رو می دی یا نه؟
کمی فکر کردم و بعد با لبخند بهش زل زدم.
- زندگی با من آسون نیست ها.
بی صدا خندید و سرتکان داد.
_ به خاطر همین سختی هاست که دوستت دارم.
_ توقراره همه ی خونواده ی من شی می تونی با این کنار بیای؟ این وابستگی خسته ات نمی کنه؟
نگاهش روی تک تک اجزای صورتم با یه خواستن دلنشین چرخید.
_ تومنو واسه خودم بخواه نه تنهاییات،من چنان پابندت شم که حتی فکر اینکه بخوای یه لحظه ازم دور بمونی به ذهنت خطور نکنه.
نگاهی به دور و برم انداختم و نفس عمیقی از سر راحتی خیال کشیدم.
_ من دوست دارم واسه یه مدتی اینجا بمونم. این خونه بهم آرامش می ده. توحاضری به خاطر من برگردی؟
_ چه بهونه ای بهتر از تو واسه برگشتنم. فقط اگه ازم نخوای کارمو تو اون کارخونه ول کنم دیگه با بقیه اش مشکلی ندارم. آخه مهندس نائب پیشنهاد پست مدیریت فنی کارخونه رو بهم داده. کافیه یه دوره ی تخصصی رو تو کارخونه بگذرونم و احتمالا یه امتحان کاردانی به کارشناسی بدم تا مدرکشم بعد دوسال داشته باشم. این موقعیتیه که به سختی بدست آوردم نمی خوام راحت از دستش بدم.
_ من مشکلی با این قضیه ندارم فقط دلم نمی خواد خودم به اون کارخونه برگردم. منتها اون وامی که برای ژاله گرفتم و اقساطش...
_ غصه ی اونو نخور خودم حلش می کنم. اتفاقا من از خدامه که تو دیگه اونجا کار نکنی.
_ درمورد اتفاقایی که برای هردومون افتاده، نمی خوام تاثیری تو زندگی مون بذارم اما این فکر یکم خوشبینانه ست. خواه نا خواه یه مسائلی بوجود می یاد دوست دارم به همدیگه قول بدیم صبورانه باهاش برخورد کنیم.
_ من همه ی تلاشمو می کنم. خب دیگه چی؟
بی اختیار آه کشیدم.
_ همه چیز بیش از حد عالیه اما حال این روزام اصلا خوب نیست هومن. با اینکه اینجام، تو کنارمی و خوشحالم ولی...وقتی فقط یه لحظه فکر می کنم با اون انتقام بچگونه زندگی خیلی هارو بهم ریختم...
_ داری احساسی قضاوت می کنی. نمی گم کارت درست بوده اما زندگی اونا همینجوریشم بهم ریخته بود.
_ اگه از هم جدا شن، اگه اون بچه طوریش شه.
_ تو مقصر نیستی. بنای اون زندگی کج گذاشته شده بود تو فقط یه تلنگر بهش زدی همین. اگه قراره بریزه از سست بودنشه نه از تلنگر تو.
romangram.com | @romangram_com