#بازتاب_پارت_226
_ می خوای بچگی کنی؟
چشمام خیس شد.
_ می خوام بزرگ شم، بذار دوباره شروع کنم.
منو بیشتر به خودش فشرد.
_ تا هرچقدر بخوای صبر می کنم تو فقط پریسای خودمو بهم برگردون من دیگه حرفی ندارم.
تابم که از اون درخت آویزون شد،هومن هم سوژه ی خنده و دست انداختن خواهر ها و برادرهاش شد. آخه توجه و محبتش رو اونقدر آشکار نشون می داد که باعث تفریح اونها و خجالت من می شد.
نشسته بودم روی تاب و توهوا معلق بودم. امروز سومین روزی بود که از فرصتی که می خواستم میگذشت و تو این مدت هومن بیچاره ام کرده بود از بس می پرسید خب بلاخره چی شد.
کسی محکم هلم داد و باعث شد دلم از ترس تکان بخوره.
_ خوش میگذره؟
صدای شوخش، لبخند رو به لبام آورد.
_ اگه یه مردم آزاری به اسم هومن بذاره، آره.
تابم که به عقب برگشت ب*غ*لم کرد. بادستپاچگی نگامو به خونه دوختم و سعی کردم ازش جدا شم.
_ ولم کن. زشته عمه می بینه.
_ خب ببینه اون که پسرش رو می شناسه اتفاقا مجبور می شه زودتر دست جفتمون رو تو حنا بذاره.
براش چشم درشت کردم.
_ می خوای به زور جواب بله بگیری؟ اینجوری؟
خم شد و خیلی سریع و ناگهانی گونه مو ب*و*سید.
_ مهم اینه بلاخره بله رو بدی. چه جوریش زیاد فرقی نمی کنه.
_ هومن؟!
_ جانم؟
با درموندگی نالیدم.
_ به خدا برام آبرونذاشتی.
romangram.com | @romangram_com