#بازتاب_پارت_225
_ دختر بزرگه ی جعفر رو پنهونی عقد کردم... یه عقد موقت که بتونه از اون خونه و جهنمی که پدرش براش ساخته بود نجات پیدا کنه.
وقتی نگاهمو همچنان منتظر دید، توضیح داد.
_ اینجوری هم واسه اون کاری کرده بودم و هم اونا دیگه نمی تونستن ازم بخوان با دختر کوچیکه ازدواج کنم...مامان که از قبل می دونست چی تو سرمه کلی بهم التماس کرد اینکارو نکنم و بذارم آب ها آسیاب بیفته تا اون بتونه جعفر رو آروم کنه و شکوفه رو برگردونه اما دیگه واسه من همه چیز بی ارزش شده بود. پیش خودم می گفتم من که علاقه ام به جایی نرسید لااقل کاری کنم دختر بزرگه ی جعفر یه زندگی بهتر داشته باشه. بامقدار پولی که داشتم یه خونه تو رشت براش اجاره کردم و اونو با خودم بردم. حتی به سرم زده بود ازدواجمونو دائم کنم اما اون نذاشت. معصومه دختر خیلی خوبی بود واقعا اگه خودش نمی خواست ازش جدا نمی شدم اما اون عاقل تر از این حرفا بود که به یه زندگی که اساسش انتقام بود دل ببنده. گفت تا همینجاشم که کمکش کردم، مدیونمه و چون می دونسته من بی گ*ن*ا*هم حاضر شده کمکم کنه. براش یه کار جور کردم تا بتونه م*س*تقل شه و دستش تو جیب خودش بره و یه زندگی بهتر واسه خودش و دخترش درست کنه. از قضیه ی ازدواج ما هم جز چندنفری، بقیه چیزی نفهمیدن. واسه همن کسی متوجه نشد چرا یهو جعفر دست از سر خونواده ی ما برداشت و بی خبر با زن و بچه اش از فومن رفت. دوماه بعد رفتنش و درست زمانی که شکوفه پای سفره ی عقد با کامران نشست منم از معصومه جدا شدم انگار نه انگار که آب از آب تکون خورده باشه.
نفسشو با درماندگی فوت کرد.
_ نمی تونم ازت بخوام با این قضیه کنار بیای و راحت قبولم کنی. من همون موقع هم می تونستم تصمیم بهتری بگیرم اما اونقدر عصبانی بودم که جز انتقام به چیز دیگه ای فکر نمی کردم. حتی لو رفتن اینکه همه چیز زیر سر فرزاد بوده و بعدش کتک زدنشم آرومم نکرد. واسه همین این ازدواج موقت که اسمی رو هم تو شناسنامم نبرد وباعث نجات اون زن و زندگی بهتری براش بود، شد لکه ی ننگی رو گذشته ی من و اونقدر دیدم به عشق و ازدواج سیاه شد که دیگه نتونستم جدی بهش فکر کنم اما تو و دایی نذاشتین این شرایط باقی بمونه هردوتون از ته دل کمکم کردین و از این وضع نجاتم دادین. حالام که حرف نگفته ای باهات ندارم اگه نمی تونی با گذشته ی من کنار بیای...
دست چپمو تو دستش گرفت و با انگشت شست آروم نوازشم کرد.
_ من می فهممت. فقط می خوام اینو بدونی که همیشه جدا از علاقه ای که بهت داشتم، همه ی تلاشم برای خوشحال کردنت بوده و نمیخوام ازم دلخور باشی... اما اگه نظرت هنوزم درموردم عوض نشده میخوام که بهم جدی فکر کنی. من تو این زندگی چیز زیادی ندارم که به پات بریزم اما میتونم دوتا اطمینان بهت بدم یکی اینکه چیزایی که دارم و بهت می دم هموناییه که جاشون تو زندگیت خالیه مث خونواده و عشق و علاقه ای که فقط برای توئه و دیگه اینکه همه ی وجودمو پای این میذارم که تو به هرچی میخوای برسی.
نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم، تو چشمای کسی که قهرمان بی چون و چرای بچگی هام و مخاطب شعرهای هفده سالگیم و همه کس من تو این روزای بی کسی بود. می تونستم بهش بگم نه؟
اما با همه ی این حرفا زمان لازم بود تا گفته هاشو درست درک کنم و ببینم دقیقا چی می خوام. واسه من دیگه جایی برای اشتباه دوباره نبود.
_ نمی خوام بگم از این موضوع جا نخوردم و شوکه نشدم اما می تونم درکت کنم. توفقط بیست و سه سالت بود. حتی اگه این کارت اشتباه بوده بازم می شد ازت اینو انتظار داشت ولی من چی بگم که با بیست و هفت سال سن داشتم همین اشتباه رو می کردم... ازت یه فرصت کوچولو می خوام بذار با خودم و این شرایط کنار بیام. منظورم حال و احوال این روزای خودمه. من تجربه ی بدی رو پشت سر گذاشتم اما همین که می دونم هستی بهم دلگرمی می ده. تو بهم زمان بده که با اطمینان جواب مثبت بدم.
دستاش دور بدنم حلقه شد و منو با هیجان به خودش فشرد.
_ عزیز من.
حس کردم دیگه تاب و تحمل بیشتراز این فشار های روحی روانی رو ندارم. تو ب*غ*لش مچاله شدم و بغض کردم.
_ بهم قول می دی تنهام نذاری؟
زیر گوشم زمزمه کرد.
_ قول می دم تا موقعی که هستم و نفس می کشم ترکت نکنم.
_ قول می دی هیچ وقت از دوست داشتنم خسته نشی؟
_ پریسا منو ببین؟! می تونم دوستت نداشته باشم؟ من یه عمره شب و روزم تویی. اگه می بینی هیچ وقت چیزی نگفتم یا نشون ندادم واسه این بود که نمی خواستم درگیرت کنم.
_ برام یه کاری می کنی؟
چشماشو رو هم گذاشت و با محبت پرسید.
_ چه کاری؟
_ تابمو دوباره به درخت بلوط ببند.
romangram.com | @romangram_com